دختر گمشده

هنگامی که در شهرستان کرمانشاه شبان کلیسای انجیلی بودم، مدتی به درد دندان مبتلا شدم. روزی به اتفاق خانم و آخرین فرزندمان که دختری تقریباً سه ساله بود، به مطب دکتری که از دوستان ما بود، رفتیم.

دکتر پس از معاینه لازم به من گفت: دندان شما را بایستی بکشیم، چون که پوسیده است و قابل تعمیر نیست. حال قدری ورم دارد و دارویی می دهم تا این ورم را از بین ببرد و هفتۀ دیگر بیایید. من نسخه را گرفتم و از مطب دکتر خارج شدیم. داخل خیابان اصلی که شدیم، خرمنی از خیار تازه مشاهده کردیم که قسمت اعظم پیاده رو خیابان را گرفته بود. فروشنده با عجله به وسیله دست، خیارها را به طرف دیواری که به پیاده رو متصل بود، بالا می زد. همسرم به من گفت: خیارهای خوب و تازه ای هستند، صبر کن مقداری جدا کنم. سپس مشغول جدا کردن خیارها شد. دخترمان بین من و همسرم ایستاده بود. من چشمم به چند قالیچۀ دومتری افتاد که در همانجا پهلوی خیارها به دیوار تکیه داده شده بود. دستم را دراز کردم و گوشۀ یکی از قالیچه ها را لمس کردم. فروشنده فورا ً جلو آمده یکی از قالی ها را بر روی پیاده رو پهن کرد، و شروع به شرح دادن نمود که این قالیچۀ خوبی است. کار همدان است و رنگ و نقشۀ آن از اصفهان می باشد.

همان لحظه همسرم گفت: برویم. من به طرف همسرم نگاه کردم که ببینم چقدر خیار خریده است. همسرم با حالتی وحشت زده گفت: نسرین کجاست؟ من هم از اینکه دخترمان را ندیدم، وحشت زده و حیران شدم. به هر طرف نگاه کردیم، اثری از نسرین ندیدیم. شروع کردم به دویدن. همسرم هم به دنبال من می دوید. گفتم: شما به طرف پایین برو و من به طرف بالا می روم. اما همسرم قادر به حرکت نبود. من با تمام نیرویی که در بدن داشتم شروع به دویدن نمودم. اما از شدت ناراحتی و اضطراب، آن طوری که لازم بود، نمی توانستم بدوم. تمام مدتی که همسرم خیار می خرید و من به آن قالیچه ها نگاه می کردم و دختر ما پهلوی ما ایستاده بود، بیش از یکی و دو دقیقه طول نکشید.

بالاخره حدود دویست متر مسافت را در داخل پیاده روی تنگ و پرجمعیت خیابان با تمام نیرو، دویدم. به قدری وحشت زده بودم که چندین بار به زنان و مردان تنه زدم و توبیخ شدم. آخر فکر کردم که در این مدت کوتاه این طفل نتوانسته است تا این حد از ما دور شود. در حالی که قلبم به شدت می زد و سینه ام داشت می سوخت، ایستادم و خواستم به طرف همسرم برگردم. باز به جلوتر پیاده رو تا جایی که دید داشتم نگاه کردم. در آخرین لحظه در بین جمعیتی فراوان طفلی را دیدم که زنی دست او را در دست خود دارد و با سرعت آن بچه را می کشد. بچه برای اینکه پا به پای آن زن راه برود، پاهایش به هم می پیچید و می افتاد. باز برایم مشکل بود، قبول کنم در این مدت کوتاه طفل ما تا این حد از ما دور شده باشد.

چون خدای مهربان نخواست که من و خانواده ام تا دم مرگ چشمانمان گریان و قلبمان در حال سوختن باشد، در همان لحظه چشمان گریان مرا متوجه پیراهن کوتاهی که بر تن دخترمان بود و یکی از دوستان آن را به او هدیه داده بود، ساخت. آن پیراهن تمام وجود مرا به طرف خود جلب نمود و بی اختیار مرا به طرف زنی که دختر ما را می کشید، برد. دختر ما در آن سن چاق بود و آن زن که چادری مشکی بر سر داشت مجبور بود که همیشه یک دست خود را برای نگهداری چادرش بکار ببرد. از این جهت نتوانست بچه را در آغوش بگیرد. این نیز از لطف و رحمت پدر آسمانی بود که به وسیلۀ پیراهن اهدایی، بتوانم فرزند خود را پیدا نمایم. بالاخره نزدیکتر که شدم مطمئن گردیدم که فرزند خود را دوباره از خداوند یافتم. جلو رفتم و دست نسرین را گرفته به آن زن گفتم: بچه را آزاد کن. او دست بچه را آزاد کرده و چادرش را سر کشید و با سرعت غایب گردید.

من به قدری نگران همسرم بودم که فراموش کردم از آن زن سئوال کنم که بچۀ مرا برای چه برداشته، فرار می کنی. اما در این موقع برای پیدا شدن فرزندم از درون دل خداوند را شکر و سپاس گفتم. زیرا نه فقط شاد شدم، بلکه آرامش و تسلی یافتم. اما هنوز یک قسمت از نگرانیم باقی بود. چونکه نمی دانستم همسرم به کجا رفته و در چه حالتی به سر می برد. در حقیقت برای زنده بودن او در شک و تردید بودم. فکر می کردم او برای مفقود شدن نسرین بیش از من ناراحت و نگران است.

در حالی که طفل را در آغوش گرفته بودم، خسته و دوان به دنبال همسرم می گشتم. هنگامی که به محل خیارها و آن فرش فروش رسیدم. دیدم که همسرم در همانجا با رنگ پریده و دهان و لب های خشک و چشمان گریان و وحشت زده، به دیواری تکیه زده و به هر طرف به آرزوی دیدن فرزند گمشده اش می نگرد و تعداد زیادی از مردم، گرد او جمع شده از ناراحتی او سئوال می کردند. با دیدن من و نسرین جلو آمده بچه را در آغوش کشید، مثل اینکه برایش مشکل می نمود که فرزند گمشدۀ خود را یافته است. در حالی که داشت به نسرین نگاه می کرد، متوجه من شده گفت: من به شما گفتم که دست بچه را در دست خود بگیر و او را رها نکن. چرا او را رها کرده و به دنبال فرش رفتی؟ البته حق با او بود، به همین علت من جوابی نداشتم که به او بدهم، چونکه غفلت از من بود.

در این وقت به فکر فرو رفتم که چرا دربارۀ آن زن بچه دزد هم غفلت کردم و او را به پلیس تحویل ندادم تا او را تنبیه نماید. خلاصه به منزل برگشتیم. نسرین گفت، می خواهم بخوابم. خانم از او پرسید، چرا می خواهی بخوابی؟ گفت: پهلویم درد می کند. هر چند از او سئوال کردیم چرا پهلویت درد می کند، جواب نمی داد. حس کردیم یا آن زن برای رام کردن او را زده و یا اینکه وحشت زده شده است. همسرم او را در بستر خوابانید و او برای چندین ساعت متوالی در خواب بود. وقتی بیدار شد، صلاح ندانستیم که درباره این اتفاق از او چیزی سئوال کنیم.

من پدر آسمانی خود را برای همیشه سپاسگزارم که این درد و رنج بزرگ را از خانواده ما برداشت که توانستیم، عمرمان را با فرزندانمان در شادی و سلامتی به سر بریم. هر بار که دربارۀ این واقعه ناگوار فکر می کنیم، به قدری مأیوس و ناراحت می شویم که خستگی در وجود خود احساس می کنیم. مخصوصا ً هنگامی که در اخبار تلویزیون می شنویم، طفلی دزدیده شده است. من و همسرم خودمان را در اندوه بستگان آن گمشده شریک و سهیم می بینیم. بلی خداوند مهربان قادر است که ماتم و اندوه را به شادمانی مبدل نماید.

نوشته: کشیش الاهیار میرزایی، کشیش کلیسای انجیلی ایران

Jun/19/2019 هنر و ادبیات کشیش ورژ باباخانی 28 بازدید 2  

نظرات کاربران


ارسال نظر