شعری از بزرگمهر وزیری: نامه اول یوحنا، برگردان به شعر فارسی

درباره واژه زندگی

 

آن چه از آغاز بود و دیده ایم

آن چه بود و آن چه خود بشنیده ایم

آن چه با چشمان ما مَحسوس بود

آن چه در دستان ما مَلموس بود

آن كلام زندگی كامَد پدید

واژه ای كز او رسد بر ما نَوید

ما گواهی می دهیم از زندگی

از حیات جاودان ، پایندگی

آن چه ، آمد از پدر بر ما پدید

آن چه ، چشمان دید و هر گوشی شنید

ما گواهانیم و همراهان او

با شمایانیم، اندر گفت و گو

تا شما با ما ، در آن همره شوید

با مسیحا و پدر همره شوید

می نویسم تا خوشی كامل شود

فیض و بخشایش از او حاصل شود

رَهرُوی در روشنی

این پیام اوست ، بشنیدیم از او

اینك آن را می نمایم بازگو

كه خدا، یك سَر ، همه نور است ، نور

روشنی ِ مطلق، از ظلمت به دور

گر سخن از رَهروی با وِی زنیم 

لیك در ظلمت رَهِ دیگر زنیم

پُر دروغیم و جدا از راستی

بركنار از وِی ، شریكِ كاستی

چون خدا نور است و تاریكی جداست 

رهرو ظلمت ، شریك حق كجاست

رهروان نور با وِی همرَهند

چون خدا نور است ، با وی در رَهند

خون عیسا كرده ما را پاك دل

وَز گناهان كرده ما را مُنفَصل

گر سخن از بی گناهی می زنیم

باطل است و حرفِ واهی می زنیم

بر زبان آریم اگر عُصیانِ خویش

در خدا جوئیم اگر ایمان خویش

او امین و عادل و آمرزگار

پاك می سازد گُنَه ، پروردگار

گر بگوئیم این گنه در ما مَجوی

خوانده ایم او را یكی ناراست گوی

دیده بربستیم بر نور خدا

پس كلام او بُوَد از ما جدا

آه فرزندان نویسم بر شما

تا بمانید از گنه دور و جدا

گر كَسی خود در گناه افتاده است

وندرین رَه او به چاه افتاده است

وی شفاعت می كند نزد پدر

عیسی عادل ، مسیحای پسر

اوست كَفّاره برای جُرممان

نِی فقط ما، بلكه از بَهرِ جهان

زین سبب او را شناسا گشته ایم 

چون كه فرمانش پذیرا گشته ایم

هركه گوید من شناسای وِی اَم

رَهرو و همراه و همپای وِی اَم

لیك حُكمش را به زیر پا نهد

پُردروغ است و سخن ها وانَهَد

هركه گفتار مسیحا را شِنُفت

هم چو دُر ، دَر دل گرفت و بَرنَهُفت

مِهر حق در وی كمالی یافته است 

از جمال وی وصالی یافته است

مُدّعی گر دل سوی عیسا گشود

رَهرُوی آن سان كُنَد ، كان شَه نمود

ای حبیبان ! نیست حُكمم ، حُكمِ نو

حُكمِ دیرین را زِ مَن از نو شِنو

لیك حُكم تازه ای از بَهرتان 

می نویسم تا شود همراهتان

حُكم نو، حُكمِ حقیقت دَر وِی است

چون حقیقت در شما و در وی است

چون كه تاریكی گُذَر خواهد نمود

نور حق بَس جِلوِه ها خواهد نمود

هركه گوید روشنی را دیده است 

وَز برادر نفرتی بگزیده است

روشنی از وی جدا در ظلمت است 

چون جدا از مِهر و خود در نفرت است

آن كَسی كو را محبت پیشه است 

در دلش مِهر برادر ریشه است

ساكن نور است و از لغزش به دور

هَمره یزدان و هم پیمان نور

آن كَسی، كو، كین به دل آغشته است 

در دلش كین برادر كِشته است

رَهرو تاریكی و در ظلمت است

گُم شده در راه ، وَندَر غفلت است

ناتوان از دیدن نور خداست

دیدگانش كور، در ظلمت رهاست

آه فرزندان! خطابم با شما

نام او بخشوده ، عُصیان شما

ای پدر ها ! می نویسم بَهرتان

چون كه آمد آشنا زآغازتان

ای جوانان! می نویسم بر شما

چون كه پیروزی است آئین شما

از فروغ نور حق رَه یافتید

بر پلیدی چیرگی ها یافتید

كودكانم من نوشتم بَرشما

چون پدر آمد شناسای شما

ای پدرها می نویسم بَهرِتان

چون كه آمد آشنا زآغازتان

ای جوانان ! می نویسم بر شما

چون كه پیروزی است آئین شما

از كلامِ حق تَوان خود یافتید

بر پلیدی چیرگی ها یافتید

گر كه مِهر حق تو را آمد پسند

دل به دنیا و به دنیائی مَبند

خواهش تَن ، خواهشِ چشم و غرور

از جهان است و زِحق باشد به دور

آن چه دنیائی است آخر رفتنی است

پیرو اَمر خدا ، خود ماندنی است

آشكار شدن دشمنان مسیح

كنون بچه ها وقت آخر رسید

گَهِ دشمنانِ مسیحا رسید

از آن ، خود شنیدید و دیدید هم 

ازین دشمنان در جهان نیست كم

جهان پُر شود زین چنین مَردُمان

ازین رو شناسیم آخر زمان

اگر عهدشان استواری نداشت

وَگر مِهرشان پایداری نداشت

شود آشكارا كه این مَردُمان 

نبودند در جَرگه رهروان

پدیدار گردد همان عهدشان

همان سستی مِهر و پیوندشان

شما را چو قُدّوس مَسحی بداد

ز دانائی اش پرتوئی بَرنهاد

شما آگَهان رَهِ آن شَه اید 

كه جز نیكی از وی نیاید پدید

نوشتم من این نامه راستی 

نه چون در شمایست ناراستی

نوشتم چو از راستی آگهید

همه پیروان رَهِ آن شَه اید

چو از راستی برنخیزد دروغ

همه روشنی زاید از آن فروغ

***

هركه گفت عیسا ، مسیحا نیست ، نیست

این چنین كَس خود به جز دَجّال كیست ؟

آن كَسی ، كو خود پسر را مُنكِر است 

از پدر هم دور و خود مُستّكبِر است

هركسی كامَد پذیرای پسر

بهره یابد خود هم از مِهر پدر

در شما باید بمانَد آن چه بود

آن چه از آغاز دل هاتان شنود

گر بمانَد این شِنوده پایدار

بر تو تابد جلوه دیدار یار

این همان وعده است ، كان دلدار داد 

وعده دیدار با آن یار داد

جاودان مانی چو بشناسی خدا 

رَهرو حق كِی بمانَد زو جدا

این نوشتم تا شناسی آن كَسان 

کو ، همی خواهندتان از گمرهان

چون كه از قدّوس ، مَسحی یافتید

بر حقیقت ، هم ز دل رَه یافتید

این چنین مَسحی چو مانَد پایدار

بی نیازی می دهد زآموزگار

چون كه حقّ است و جدا از هر دروغ

خود بیاموزی از آن روشن فروغ

پس ، تو ، فرزندم بمان خود پایدار

تا نگردی از ظهورش شرمسار

چون ز عادل بودنش آگه شوید

پیرو ایمان و هم، راهش شوید

رهرو راهش به او پیوسته است 

پیرو عدلش از او زائیده است

***

چو ما را پدر این محبّت نمود

به گیتی در مِهر و رحمت گشود

چو ما را خدا كرده فرزندِ خویش

گشوده درِ رحمتِ خویش ، بیش

كه ما را جهان ، خود، نه، داننده شد 

كه دنیا ، نه ، او را شناسنده شد

كنون، ای حبیبانِ دلبند من !

كه ما را ، خدا ، خوانده : فرزند من!

چو فرزند اوئیم در این زمان

كه پیدا نباشد به چشمانمان

چو پیدا شود ، هم چو او می شویم

ببینیم او را ، خود او می شویم

هر آن كَس كه امّید دیدار داشت 

چو اونَفسِ خود را همی پاك داشت 

***

هركَسی ، كو بَر گُنَه پیرو شود

ضدّ آئین رهبر و رَهرو شود

او پدید آمد كه بردارد گناه 

خود همه پاكی و عاری از گناه

هر كه در او ثابت است و پایدار 

از گنه دور است و در حق استوار

آن كَسی ، كو خود گنه را بنده است

ناشناسای وی و نادیده است

برحَذَر باشید فرزندان مان 

تا نباشد گُمرَهی اندر میان

هركَسی را راستكاری پیشه است

عادل است و در مسیحا ریشه است

آن كَسی ، كو بر گنه شد استوار

همره ابلیس و از حق بركنار

چون كه ابلیس از اَزَل عُصیان نَمود

خود در عُصیان به عالَم بَرگُشود

پور یزدان در جهان آمد پدید

تا كُنَد اَعمالِ شیطان ناپدید

هركَسی ، كو از خدا آمد پدید

هستی اَش رنگ گُنَه بر خود ندید

چون كه بَذرِ حق در او روئیده است 

از گنه دور و زِ حق زائیده است

زادِ اهریمن و فرزند خدا 

این یكی آید از آن دیگر جدا

هركسی را راستكاری پیشه نیست 

از خدا دور است و در حق ریشه نیست

هركه خود مِهرِ برادر را نداشت 

از خدا دور است و در وِی رَه نداشت

محبت به همدیگر

این همان پیغامِ آغازینِ ماست 

مهربانی شیوه آئین ماست

آن برادر، كُشت قابیلِ شَریر

چون كه از بد بود ، روحش ناگُزیر

چون كه بد بود و بدی كِردار او

وان برادر نیك و نیكی كار او

ای برادرها ! شگفت آور نبود

گر كه عالَم از شما نفرت نَمود

ما گذشتیم از مَمَات و در حیات

پا نهادَستیم ، ای نیكوصفات

زین سبب مِهرِ برادر در شماست

مهربانی شیوه آئین ماست

هركسی مِهرِ برادر را نداشت

ساكِن مرگ است و بَذرِ حق نكاشت

از برادر هركسی نفرت نمود

او حیاتِ جاودان از خود ربود

این چنین كَس قاتل و جانی بُوَد

قاتلان را زندگی فانی بُوَد

او خود آن درس محبّت را بداد

كاندرین رَه جان خود از كف نهاد

زین سبب ما ، مهربانان گَشته ایم

جانِ خود بَهرِ برادر هَشته ایم

هركَسی را عیش عالَم برقرار

گر ببیند آن برادر در كنار

كو ، به رنج اندر به سختی در تلاش

بایدش یاری كُنَد اندر معاش

گر بدارد رحمتش از وی به دور

این چنین كَس از خدا باشد به دور

مِهر حق را در دل او جا نبود

چون محبت را دریغ از وی نَمود

مهربانی با زبان كافی نبود

در عمل باید محبت ها نَمود

زین سبب دانیم كَز حق رُسته ایم

رامِشِ دل های خود را جُسته ایم

هر زمان كاین دل نكوهِشگر شود

روح حق در سینه رامِشگر شود

چون خدا از دل بسی برتر بُوَد 

بر همه چیزی خدا آگه بُوَد

مهربانان ! بازگویم بر شما

دل قَوی داریم در پیش خدا

هرچه خواهیم از خدا بخشد به ما

چون كه حُكمش را به جای آریم ما

چون كه حُكمش را نگه داری كنیم

آن چه آید درپسندَش آن كنیم

حكمِ او ایمان به نام پور اوست 

مِهرِ عیسا، گوهرِ دستور اوست

ما عمل بَر مِهر و بَر ایمان كنیم

چون كه فرمان داد، ما خود آن كنیم

هركه حُكمش را نگه داری كند

خود در اویستُ و هَم او یاری كند

زین سبب دانیم در ما جای اوست 

روح او در ما و دل مَاوای اوست

روح ها رابیازمائید

كُنون ای حبیبانِ دلبندِ من

زِ مَن بشنوید ، این چنین پند من

نه هر روح را خود پذیرنده باش

مَحَك زن به ارواح و جوینده باش

دروغینه بسیار پیغمبران

كه پُر شد ازایشان سراسر جهان

به این ، روحِ حَق را شناسنده باش

دو چشمان تو بُگشا و بیننده باش

هر آن روح كامَد ز نزدِ خدای

گُواه است بر كارِ عیسای ما

هر آن كَس كه روحش ز یزدان نبود

پذیرنده نام عیسا نبود

چو این روح ، دَجّالِ بَدكاره است

كه اندر جهان و تَبَه كاره است

شما ، از خدائید و پیروزمند

شما را زدنیا نیاید گَزَند

چو آن كَس كه در جانتان زنده است 

فَراتَر ز دنیا و پاینده است

كه دنیا پَرستانِ دنیا سُخن

به مِهرِ جهان گشته پیر و كُهَن

چو دنیا پرستند و همراهشان 

جهان گوش دارد به گفتارشان

كه ما از خدائیم و ایمانمان

پدیدار گردد ز گفتارمان

هر آن كَس كه حق را شناسنده شد

نیوشنده گفتِ گوینده شد

هر آن كو ، كه از حق جدا مانده است 

ز اِدراكِ گفتار وامانده است

بدین سان شناسیم روحِ خدا

شود روحِ گُمراهی از وِی جدا

خدا محبّت است

خدا ، جُمله مِهر است و مِهرآوری

جدا از محبّت ز مِهرش بَری

هر آن كَس كه از مِهر بُگسَسته است

دل از مِهر یزدان فروبَسته است

جدا از خدای است و نا آشنا

كه دور از محبّت ، جدا از خدا

همه مِهر وَرزی ز یزدان بُوَد

كه روح محبّت خود ایمان بُوَد

كه مِهر خدا چون پدیدار شد

پسر بر جهان صُبحِ بیدار شد

محبّت به گیتی چو از سَر گرفت

پسر آمد و جُرمِ ما بَرگرفت

كَسی چون خدا را به چشمان ندید 

به ایمان ، خدا در دل آمد پدید

اگر مِهروَرزی رَهِ ما شود

خدا در دل ما هُوِیدا شود

كه ما ، دَر خدائیم و دَر ما خدای

چو دَر ماست ، روحش سراسر به جای

پدر چون پسر را فرستاده است

نجات جهان را به وِی داده است

هر آن كَس كه دل سوی عیسا گُشود

زبان را به اِقرارِ وِی بَرگُشود

كه پورِ خدای است عیسای ما

خدا در وِی است و وِی اَندَر خدا

كه دانیم و خود بر همین باوریم 

چو از مِهرِ یزدان به یاد آوریم

چو مِهرِ خدا زین جهت كامِل است 

به روز جَزا پُردلی حاصل است

كه در مِهرِ كامل نباشد هَراس

برون اَفكَنَد مِهرِ كامل ، هراس

چو خود ریشه ترس باشد جَزا

كَسی كو ، هَراسَد ، نباشد رها

محبّت در او كامل و تام نیست 

هَراسنده را مِهرِ حق ، كام نیست

گَر از مِهر یاران بُوَد ناتوان

به مِهر خدا كِی شود راهبان

هر آن كَس كه گوید خدادوست هست

ولی در دلش نفرت دوست هست

چنین كَس یقین دان كه ناراستگوست

كه مِهر برادر همان مِهر اوست

برادر كه با چشم خود دیده است 

كجا در پی مِهر نادیده است ؟!

محبّت همان حُكمِ دیرینِ اوست 

كه مِهر برادر همان مِهر اوست

ایمان به پسر خدا

هركه عیسا را مسیحا دیده است

از خدای است و از او زائیده است

آن كَسی كو بر پدر مِهری نهاد

بر پسر هم مِهر خود را بَرگُشاد

زین سبب هركس كه فرزند خداست

مِهر ما چون مِهر حق بَر وِی رَواست

آن كَسی كو مِهر یزدان پرورید

حُكم او را از دل و جانش شنید

چون كه حُكمش را گرانباری نبود

هر كه زاده از خدا یاری نمود

آن كه زاید از خدا ، پیروز هست

چون كه بر دنیا پدید آرد شكست

آنچه دنیا را ز هم پاشید و كاست

پرتو تابنده ایمان ماست

هر كه عیسا را شناسد پورِ اوی

بر جهان پیروز شد بی گفت و گوی

این هم او باشد كه می آید برون

چون مسیح آمد به آب و هم به خون

او نیامد ، خود به تنهائی به آب

از گُواهِ روحِ حق رو بَر مَتاب

هر سه خود بر این گواهی می دهند

روح و آب و خون ، گواهی می دهند

گر پذیرای گواهِ مَردُمیم

پس گواهی خدا را چون كنیم ؟

چون گواه حق ز مردم برتر است

این گواهی خدا بر پسر است

آن كَسی ، كو بر پسر ایمان گرفت

خود گواه است و زِ ایمان جان گرفت

آن كسی را ، كو به ایمان راه نیست

از بَرایش این گواهی راست نیست

این گواهی خدا بر پور اوست

چون پسر ، خود شعله ای از نور اوست

كه خدا بخشد حیاتِ جاودان

از رَهِ فرزند كامَد در جهان

هركَسی دارد پسر را در كنار

زندگی در وِی بمانَد برقرار

آن كَسی ، كو از پسر آمد جدای

زندگی از وِی همی آید جدای

گفتار پایانی

نامه را این سان نوشتم بَهرِتان

چون به نام حق بُوَد ایمانتان

تا بدانید این حیاتِ جاودان

آمد از سوی ِ پسر ارزانتان

چون ز عیسا ما دلیری یافتیم

آنچه خواهیم از خدا ، آن یافتیم

آنچه خواهیم از خدا ، آن سان شود

آنچه خواهیم از خدا ، او بشنود

گر كَسی بیند برادر در گناه

با دعا آرَد گناهش در پناه

چون دعا آرَد برایش زندگی

وارهانَد از گناه و بندگی

هر گناهی ، كو، نه راهش مرگ هست

با نیایش می توان راهش ببست

هست عصیانی كه فرجامش فناست

من نگویم چاره آن هم دعاست

هر گناهی گرچه خود ناراستی است

هر گُنه را "پادِه اَفرِه" * مرگ نیست

آن كَسی ، كو از خدا زائیده است

از گنه دور است و خود پائیده است

چون كه خود را از گنه دارد به دور

آن پلید از وِی همی آید به دور

از خدا هستیم و دنیا ، خود پلید

پورِ یزدان بر جهان آمد پدید

او به ما ، خود بینشی بخشیده است

چشم ِ دل هامان ، حقیقت دیده است

چون حقیقت ، خود همان عیسای ماست

نزد عیسا ، مَسكن و ماوای ماست

آه فرزندان ! خطابم با شماست

دوری از بُت ها ، چنین فرمان ماست

این چنین است و چنین در پیش باد

این چنین باد و از این هم بیش باد

 

شعری از بزرگمهر وزیری

* پادِه اَفرِِه : كیفر گناه

Nov/25/2019 هنر و ادبیات کشیش ورژ باباخانی 11 بازدید 0  

نظرات کاربران


ارسال نظر