پیشگویی های اشتباه محمد پیامبر اسلام: در مورد ورود به مکّه

پیشگوییهای محمد که غلط از آب درآمدند

کتاب مقدس برای تشخیص پیامبر راستین از پیامبر کاذب یک فرمول به ما ارائه می دهد:

20امّا اگر نبی ‌ای جرأت کند به نام من سخن بگوید، هنگامی‌ که من به او فرمان نداده باشم، او باید برای این کار بمیرد و همچنین هر نبی ‌ای که به نام خدایان دیگر سخن بگوید.

21«شما ممکن است از خود بپرسید، چگونه می‌توان فهمید که پیام نبی از طرف خداوند نیست. 22اگر نبی‌ای به نام خداوند سخن بگوید و آنچه گفته است به حقیقت نپیوندد، آن پیام از خداوند نیست. آن نبی از طرف خودش سخن گفته است و شما نباید از او بترسید.

تثنیه 18: 20-22

با توجه به آنچه خدا در این آیات فرموده، در اینجا ما به بررسی یکی از سه پیش‌ گویی محمد می پردازیم که در قرآن و روایات اسلامی آورده شده تا ببینیم آیا او از این امتحان ما سربلند بیرون می‌آید یا خیر:

در مورد ورود به مکّه

سوره 48: 27 چنین به مسلمانان قول می دهد:

"حقا خدا رؤياى پيامبر خود را تحقق بخشيد [كه ديده بود] شما بدون شك به خواست‏ خدا در حالى كه سر تراشيده و موى [و ناخن] كوتاه كرده‏ ايد با خاطرى آسوده در مسجد الحرام درخواهيد آمد خدا آنچه را كه نمى‏ دانستيد دانست و غير از اين پيروزى نزديكى [براى شما] قرار داد" (سوره 48: 27).

 

در این آیه در رابطه با عدم موفقیت مسلمانان در فتح مکه و طواف گفته شده (آیینی که در طول مناسک حج بین دو کوه انجام می شود و آئینی است که برای بزرگداشت اقدام هاجر در بردن آب برای اسماعیل توسط مسلمانان انجام می شود) ... .

مسلمانان در راه رسیدن به خانه کعبه، با یک هیأت نمایندگی از سوی کفار مکه به سرکردگی سهیل بن عمرو ملاقات می کنند که وی مسلمانان را از ادامه سفر به مکه باز می دارد و این ملاقات در نهایت به امضای پیمان صلح حدیبیه می انجامد.

چندین ایراد بر نقل کل این رویداد از سوی قرآن وارد است. اول اینکه، در پیمان صلح حدیبیه، محمد با مشرکین مکه برسر این به توافق می رسند که گروندگان به اسلام از قریش را به ایشان بازپس دهد. در عین حال محمد همچنین به خواسته ایشان مبنی بر تغییر امضای خویش از "محمد، رسول خدا" به "محمد، فرزند عبدالله" تن در می دهد، تا در مقابل، اجازه یابد در سال بعد از آن به زیارت کعبه نائل شود. متن زیر از صحیح بخاری، جلد 3، کتاب 50، شماره 891 برگرفته شده است:

"وقتی سهیل بن عمرو" نزد پیامبر آمد، پیامبر به وی گفت: اکنون دیگر مشکل آسان شد. سهیل در جواب می گوید: لطفاً با ما پیمان صلحی منعقد نمائید. سپس پیامبر به منشی امر می کند: بنویس: بنام خداوند بخشنده مهربان، سهیل می گوید: من معنی بخشنده را اینجا برای الله نمی فهمم. پس طوری بنویسید که قبلاً هم گفته‌اید بنویسند، همان بنام خدا. مسلمانان می گویند که به خدا سوگند غیر از بنام خداوند بخشنده مهربان نخواهیم نوشت. پیامبر می فرماید: بنویس بنام خدا. و در ادامه چنین دیکته می کند  که، این معاهده صلحی است که رسول خدا می پذیرد، اینجا سهیل می گوید، به خدا اگر باور داشتیم که شما رسول خدا هستید مانع طواف شما به دور کعبه نمی شدیم و با شما نمی جنگیدیم. پس باید بنویسید محمدبن عبدالله. پیامبر در اینجا می فرماید، به خدا من رسول خدا هستم هرچند اگر شما مردم مرا به این عنوان قبول نداشته باشید. پس فرمان می دهد بنویسند محمدبن عبدالله. (در این مورد الزهری می گوید، پیامبر همه شرایط مشرکین را می پذیرد، چراکه پیشتر گفته بوده که بخاطر احترام به آئین خداوند هر آنچه باشد به آن تن در خواهم داد.(که یعنی به شرطیکه وی و پیروانش اجازه زیارت خانه خدا (عمره) را پیدا کنند) پیامبر به سهیل می گوید: به شرطی که به ما اجازه زیارت خانه خدا و طواف به دور آنرا بدهید.) سهیل می گوید، به خدا سوگند، ما امسال چنین اجازه‌ای نخواهیم داد تا اعراب نگویند که ما تسلیم شما شده‌ایم، بلکه از سال دیگر شما این اجازه را خواهید داشت. و پیامبر فرمان مرقوم کردن آنرا نیز می دهد.

سپس سهیل می گوید: ما همچنین تصریح می کنیم که هر کس از ما که بطرف شما آمد باید به ما بازگردانیدش حتی اگر به دین شما درآمده باشد. مسلمانان اینجا در جوابش می گویند: سبحان الله، چطور می شود که کسی که مسلمان شده را به شما برگردانیم؟ (متن توسط ما پررنگ شده)

یکی از کسانی که مجبور به بازگشت نزد مشرکین می شود ابوجندل بوده، ابن اسحاق در کتاب سیره رسول الله (زندگی محمد، ترجمه آلفرد گیوم، انتشارات آکسفورد) صفحه 505 چنین گفته:

"وقتی که سهیل (نماینده مشرکان مکه و از طرفین پیمان) ابوجندل را می بیند، برخاسته و محکم به صورت او سیلی می زند و یقه او را گرفته می گوید: محمد، این مرد پیش از اینکه ما این معاهده را منعقد کنیم نزد تو آمده. او پاسخ می دهد، آری حق با توست. و سهیل وی را کشان کشان از یقه به نزد قریش بازمی گرداند، در حالیکه ابوجندل فریاد کنان می گوید: آیا من به مشرکانی برگردم که مرا بخاطر دینم آزار خواهند نمود؟ و این باعث همهمه بین مسلمین می شود. (متن توسط ما پررنگ شده است)

و:

"و در همین اثنی، ابوجندل با دستانی بسته و تلو تلو خوران از وادی مکه به میان مسلمانان آورده و پرت شد. سهیل می گوید: ای محمد! این اولین بند از معاهده است که توسط تو اجرا می شود، یعنی، تو باید ابوجندل را به من برگردانی. پیامبر می گوید: پیمانی هنوز منعقد نشده است، سهیل پاسخ می دهد، من هرگز اجازه نخواهم داد که او را نگه دارید. پیامبر می گوید: بله، اجازه می دهید. سهیل پاسخ می دهد: امکان ندارد، نمی گذارم پیش شما بماند. ابوجندل می گوید، وای بر شما مسلمانان! من نزد مشرکان برگردم در حالیکه مسلمان شده ام؟ نمی بینید چه رنجی کشیده ام؟

و این در حالیست که ابوجندل پیش از این بخاطر الله  بارها مورد شکنجه واقع شده بوده (صحیح البخاری، جلد 3، کتاب 50، شماره 891).

اینجاست که باید از خودمان بپرسیم که آیا موسی هم اینچنین حاضر می شد که یک تغییر مذهب داده را خصوصاً اگر مصری بوده باشد به فرعون بت پرست بازگرداند تا به آنچه می خواسته برسد؟ آیا عیسی شده که با فریسیان بر سر برگرداندن همه پیروان غیریهودیش به توافق برسد تا او را در شورای حکام بپذیرند؟ آیا موسی یا عیسی می توانسته اند تا جایی که امکان داشت رسالت خود را انکار نمایند و به خواست مشرکان تن در دهند؟ آیا اینان حاضر شده اند مانند محمد از شکوه و جلال آفریدگار بگذرند و آنرا انکار نمایند و در عوض خشنودی مشرکان را بدست آورند؟

همانطور که انتظار می رود مسلمانان در اینجا بسیار خشمگین می شوند بویژه عمربن الخطاب که سخن به سرزنش محمد می گشاید:

"من نزد حضرتش رفته و عرض کردم: آیا شما واقعاً رسول خدا نیستید؟ پیامبر پاسخ می دهد: آری هستم. من پرسیدم: آیا ما برحق نیستیم و دشمن ناحق؟ پاسخ شنیدم: آری. عرض کردم: پس چرا باید چنین فروتنانه بر دین خود پای بگذاریم؟ پیامبر فرمود: من رسول خدا هستم، از وی نافرمانی نمی کنم، و در نهایت من هستم که پیروز می شوم" (صحیح البخاری، جلد 3، متاب 50، شماره 891).

تحمل چنین عصبانیتی از جانب مسلمانان وقتی ارزش دارد که محمد وعده بدهد رفتن به مکه برای پیروانش در همان سال ممکن می شود. ولی وقتی حتی این اتفاق نیز نمی‌افتد، محمد سعی می کند اینطور توجیه نماید که "آیا من به شما گفتم امسال به کعبه خواهیم رفت؟" (همان منبع قبل)

به بیان دیگر، از آنجا که او دقیقاً مشخص نمی کند که آنها چه زمانی وارد مکه می شوند، می گوید که این را نمی توان یک پیشگویی غلط محسوب نمود! این کاملاً غلط است، چون مسلمانان در راه مکه بوده‌اند که اعراب بت‌ پرست جلوی ایشان را سد میکنند. در حقیقت، یکی از خواسته‌های محمد در زمان عقد معاهده این بوده که مشرکان به مسلمانان اجازه ورود به مکه و طواف بدهند. که سهیل این درخواست محمد را نپذیرفته و  در عوض قول سال بعد را به ایشان می دهد. ابن کثیر بعداً در تفسیر خود در مورد آیه 48: 27 می نویسد:

"در خواب، رسول خدا خود را می بیند که وارد خانه خدا می شود و در اطراف خانه خدا طواف می کند. او وقتی هنوز در مدینه است این خواب را با اصحابش در میان می گذارد. و وقتی در سال تبعید قصد رفتن به مکه می کنند، هیچ یک از آنها هیچ گونه شکی در دل ندارند که خواب پیامبر در آن سال واقع خواهد شد. و وقتی معاهده صلح بسته می شود و مجبور می شوند به مکه برگردند، و دیدند که لاجرم مجازند سال بعد به مکه بروند، برخی از آنچه پیش آمده بود راضی نیستند. عمربن الخطاب در این جا از پیامبر می پرسد: مگر تو به ما نگفتی که به خانه خدا برویم و طوافش کنیم؟ (تفسیر ابن خطاب، جلد 9، سوره جاثیه تا پایان سوره منافقین، تلخیص توسط گروهی از محققین زیر نظر شیخ صفی-رحمان المبارکپوری ]انتشارات و توزیع دارالسلام، ریاض، هیوستون، نیویورک، لندن، لاهور، چاپ اول، سپتامبر 2000[، صفحه 171، متن توسط ما پررنگ شده)

الطبری می نویسد:

"در حالیکه رسول خدا مشغول نوشتن معاهده با سهیل بن عمر بودند، ناگهان ابو جندل پسر وی، در حالی که با قدمهای کوتاه با پابند گام برمی داشت، و به رسول خدا پناه آورده بود. اصحاب پیامبر که در صحت رؤیای پیامبر تردیدی نداشتند، مطمئن بودند پیروز می شوند. پس وقتی می بینند که چه اتفاقی رخ داده، و صلح، عقب‌نشینی و معاهده و وعده‌های رسول خدا که زیربارشان می رود را می بینند، بسیار ناراحت می شوند و حتی تا مرز نامیدی پیش می روند. وقتی سهیل ابوجندل را می بیند، به طرف او می رود، و به صورت او کوبیده، یقه‌اش را می چسبد و رو به محمد می گوید: آیا معاهده پیش از پیوستن این شخص به شما واقع شد؟ و پاسخ می شنود: بله حق با توست. سهیل اقدام به بردن پسرش ابوجندل بصورت کشان کشان می کند تا وی را به قریش برگرداند. ابوجندل فریاد می زند که: آیا من را رها می کنید تا نزد مشرکان برده شوم، تا آنها مرا به خاطر دین جدیدم عذاب بدهند؟ و این باعث برآشفته شدن بیشتر مردم می شود. رسول خدا در این هنگام می فرماید: ابوجندل، براستی که این پاداشی از جانب الله برای توست، زیرا که خداوند تو و سایر مظلومان را تسکین بخشیده و خواهد رهانید.  ما بین خود و ایشان صلح می نماییم، ما به آنها قولهایی می دهیم و آنها نیز قولهایی می دهند و هیچ یک خیانت نخواهد نمود. تاریخ الطبری، پیروزی اسلام، جلد هشتم صفحات 86 – 87. متن توسط خود ما پررنگ شده."

این شواهد حاکی از آن است که محمد در واقع ایمان داشته که به مکه وارد می شود، طرحی که هرگز تحقق نمی یابد. و برای حفظ آبرو، مجبور می شود انکار نماید  که گفته مسلمانان در همان سال وارد مکه خواهند شد.

و نکته دوم، که شرایط حاضر را بدتر می کند این بوده که، بعدها محمد از برگرداندن یک تازه مسلمان تغییر مذهب داده دیگر به قریش  امتناع می ورزد. این امتناع، نقض آشکار همان سندی محسوب می شده که محمد به آن تعهد داشته و این یکی از شرایط آن بوده:

أم كلثوم بنت عقبة‎ در این مدت به سوی رسول خدا پناه می برد. دو برادرش، عمار و ولید پسران عقبه از رسول خدا می خواهند که طبق توافق او با قبیله قریش در حدیبیه، وی را به نزد ایشان باز گرداند، ولی وی از این کار طفره می رود. که توسط خداوند قابل بخشش نمی باشد. "(سیره رسول‌الله، ص 509، متن توسط خود ما پررنگ شده)

از این روی محمد، با این ادعا که خواست خدا بر این واقع شده که وی نزد آنها بماند عهدشکنی خود را توجیه می کند. متأسفانه برای مسلمانان، باید اینجا این به اثبات برسد که خدای کتاب محمد، مقدس نبوده و راضی به امر قبیح شکستن عهد است. (بنا به آیه‌های 30: 1- 2)

با توجه به همه این ملاحظات، ما ناچار به پرسیدن این سؤالات خواهیم بود:

آیا موسی در برابر خواست فرعون در خارج کردن اسرائیل از مصر سر فرود آورد؟ آیا عیسی  برای دسترسی به معبد، مسیح بودن خویش را انکار نمود؟ آیا هیچ پیامبر واقعی خدا، برای تحقق خواست خدایش با کافران سازش نمود؟ آیا مردان واقعی خدا برای برتری نسبت به کافران، پیمان شکنی نموده‌اند؟

و یک ایراد نهایی اینکه با همه این احوالات هنوز مسلمانان ادعا می کنند که هر کلمه‌ای از قرآن از جانب خدا به‌طور مستقیم و از طریق جبرائیل به محمد نازل شده است. اگر این فرض را بپذیریم، مسلمانان معتقدند که کسی نمی تواند سخنان محمد را در میان سخنان خدا در قرآن پیدا کند و قرآن تماماً کلام خدا است. پس مسلمانان  چطور خواهند توانست این واقعیت را توضیح دهند که در سوره 48: 27 الله خود می گوید انشالله یعنی "اگر خدا بخواهد"؟ آیا خدا خودش نمی دانسته چه می خواهد؟ اگر اینطور بوده، آیا مطمئن نبوده که هدفش به نتیجه خواهد رسید یا خیر که ملزم به اظهارنظر با عبارت "انشاالله" شده؟

در اینجا براحتی قابل پذیرش است که چگونه انسان جایزالخطا که از هدف خدا بی خبر است می تواند اظهارات مشکوک خود را با بیان "اگر خدا بخواهد" واجد شرایط کند (بنا بر آیه‌های یعقوب 4: 13-15). اما چنین اقدامی از سوی خود خدا بسیار غیرمنطقی می نماید.

بعلاوه، اگر واقعاً این خدا است که صحبت می کند، وقتی می گوید: "اگر خدا بخواهد" به چه کسی اشاره دارد؟ آیا او خودش را خطاب قرار می دهد یا شخص دیگری را؟ اگر به شخص دیگری اشاره دارد، از این تعداد خدایان چند تای دیگر وجود دارند؟ یا شاید الله یک موجود چند شخصیتی است و چند شخص هستند که با هم ذات الله را تشکیل می دهند. این ما را به این نتیجه می رساند که نه تنها پیش ‌بینی محمد نتوانسته محقق شود بلکه انگیزه وی تنها جعل وحی در راه کسب قدرت، پول و شهرت بوده. این آیه همچنین ثابت می کند که خدای ما نمی توانسته مؤلف قرآن محمد باشد.

نوشته: سام شامون

برگرفته از وب سایت: www.answering-islam.org

Sep/18/2019 پاسخ به اسلام کشیش ورژ باباخانی 197 بازدید 1  

نظرات کاربران


ارسال نظر