قطره ای فکر برای جنگ با خود!

قطره ای فکر برای جنگ با خود

فکر

زمزمه ی روزها و شب های آهنی ام در پس پرده های استخوانی کله ام تنها فکر تنهاییست.

نه عشق را بلدم نه دروغ را ، تنها به دنبال حقیقت می گردم ،  شاید روزی پیدایش کنم ، در بالین بستر خود با او هم خواب شوم و بوی معرفتش را لمس کنم .

تنها معجزه ای کافیست، تا افکار همگان را در خود غرق کند، چه خواهد دین باشد، چه شخصی که با خود خواهی خود خواهان نشان دادن کشفش نیست و خود را قدرتی از آسمان می داند .

می دانی در افکارم اندیشۀ نبودنم رقم می خورد، فکرم از سرم دور است، تنها هدفی را دنبال می کنم، (به قول شکسپیر: بودن یا نبودن. مسئله این است!).

گاهی به دنبال راستی و حقیقت،  گاهی به دنبال حرف نزدن، تا حماقت مانند اسید تمامی گوشت و استخون نادان ها را نابود سازد.

فلسفه درس زیبایی بود، ندانستنش نادانی به بار می آورد و دانستنش دیوانگی.

خدا را دارم اما باز هم فکر تنهایی مرا مچاله می کرد، زمانی رسید که فهمیدم این تنهایی نبود که مرا تنها می ساخت، بلکه فکری بود که جای همگان فکر می کرد.

 

 قطره

انفجار برده بودن، مرا برده کرد، قلبم یک چیز را می گفت، اما واقعیت چیز دیگری بود.

رفاقت آموزه ای تلخ بود،

اما شیرینی اش را یک نفر می ساخت،

و آن هم تجربۀ تلخی های هزاران نا رفیق، که تنها ثمره ی یک دوست به اندازۀ شیرینی تمام دنیاست.

سال ها گذشت که یاد بگیرم من طرد شده نیستم، بُغض همدم روزهایی بود که می نشستم و به

 صفحۀ موبایلم خیره می شدم و منتظر بودم، شاید کسی حالی از من بپرسد. انتظارم زیاد بود،

 چون در این زمانه ای که زندگی می کنیم، تنها شخص را به اندازۀ مقام و پولش محبت می کنیم ،

فاصله ها عمیق تر می شود و تنها می خواهیم با امیدوار بودن پوچ، به خودمان بیاموزیم که کسی لیاقت ما را ندارد. این درست نیست وقتی خودمان مشکل اصلی روابط هستیم.

من نوجوانی بودم که در غربت، جوانی را تجربه کرد. تجربه ای که جوانی را حقیر شمرده و پیری را در زیر لب زمزمه می کند، رنگ و پیچِشِ عشق تنها مسئله ای بود که هیچگاه نتوانستم  با او کنار بیایم، عشقی که کهنگی می پذیرد و مزه اش عوض می شود، چگونه می توان در او عشق را تصور کرد، عشق مانند گُلی است که هر چه بگذرد زیباتر و خوشبوتر می شود، نه افسرده و پژمرده. عشقِ آدمی را در این زمانه مغزی تأیید می کند، که سکس و پول و زیبایی در او همراه باشد.

عاشق نخواهم شد به یقین زمانی که آموزگار عشقم، کودکی نباشد که با تمامی علاقۀ خود به خوراکی اش او را در بین کسانی که عاشقشان است تقسیم می کند....

 

جنگ

بمب و تیر و خون، صلحی که برای تشنگان به خون خسته کننده است، و نمی دانند جانی را می گیرند که برای داشتنش التماس معلمی را می کنند که در مدرسه برای اینکه تنبیه نشوند، حاضرند درسی را بخوانند که در آینده صدمۀ شغلی نبینند، ای کاش در بین کتاب های درسی، کتابی بود به نام صلح، با مقدمه ای که در او نوشته است به نام محبت، که راهی را برای نجات باز می کند، صلح تنها این نیست که در بیرونِ جسم به آن برسی، صلح منشاء ای دارد در مغز که روح را در خود حل می کند و با بوی محبت او را خوش بو می سازد.

 عدالت هیچگاه درست اجرا نخواهد شد، تا زمانی که از درون خبری نباشد و عمل جسم را محکوم می کنند. جسمی که تنها عمل کننده فکر و قلب است، چه خواسته عمل کند، عدالت به حق  و چه ناخواسته عمل کند، به چشم قاضی باید عدالت، همانی باشد که عمل ناخواسته به خواسته محکوم شود.

همگی در جهانی زندگی می کنیم که ماشین های کشتار شکل زیبایی به خود گرفته اند، بدون درد و با لذت می کُشد، بدون آنکه فرد قربانی بداند مرگ تنها مُردنِ جسم نیست، مرگ مُردنِ فکر و روحیست که موجب حیات بخشی و تازگیِ جسم و افکار می شود و در این دنیای وحشی، تکنولوژی میتواند موجب رشد شود و یا ماشین کشتاری باشد که تو را در افکار و اندیشه و هدفت ذره ذره می کُشد.

خود

با خودم قدم زدم. این چنین بود سایه ها، در خود تاریکی را داشتند اما خُنَکای درونشان از نور سوزان خورشید در تابستان بهتر بود.

همدمم اتاقی بود که خودم را در خودم پیدا می کردم، چقدر خودم را شکستم، برای اینکه هدف، مسئله ای باشد برای ساختن شکسته ها. گوش می دادم به صدای نسیمی که از لای درختان می گذشت، چقدر دلم می خواهد کودکی ام را داشته باشم، اما این بار فرق می کند، و در او آرزوی زود بزرگ شدن را نداشته باشم، یادم می آید برای گرفتن دستان خدا در بلند ترین نقاط می رفتم، با آنکه چیزی نمی یافتم، باز هم امیدوارم بودم. تازه می فهمم آرامش و شادی و پاکی ام بخاطر آن بود که خدا در کنارم بود.

 

انتها

تنها به دنبال هدفت باش، آزادیِ روح جداست و اسارت جسم در این دنیا چیزیست که همگان را در بر گرفته است. از مسخره شدن و سخنان مردم نترس زیرا حسادت مایه فساد عالمیان گشته. در این دنیا به دنبال خوبی نگرد بلکه خوبی را درون خود و کلام خدا بیاب زیرا حقیقت در کلام مسیح است و روح القدس درون شما. جسم را مجال نده تا بر روحت غلبه کند: " روح مشتاق است ، اما جسم ناتوان" (متی 26 : 41). به دنبال هدفت باش و هیچگاه دست از تلاش بر ندار و امیدوار باش تا شادی تو کامل گردد و با جسمت مبارزه کن تا روح، جسمت را در برگیرد و آزادیِ تو در جهانِ اسارت به آزادی در مسیح خداوند بدل گردد.

نویسنده: امیرحسین باقری

Feb/10/2020 هنر و ادبیات کشیش ورژ باباخانی 99 بازدید 4  

نظرات کاربران


ارسال نظر