زندگی با عیسای قیام کرده

نوع نگرش ما به عیسی تعیین کننده نوع زندگی ما در او است.

شناختی که ما از عیسی داریم خیلی مهم هست و دقیقا رابطه ای مستقیم با عملکردها و عکس العمل های ما دارد.

در اناجیل وقتی که ما زندگی عیسی را مطالعه می کنیم بیشتر با عیسایی برخورد می کنیم که در جسم بوده، و ضعیف و خسته شده و گریه می کرده و درد می کشیده، و متاسفانه ...

در اناجیل ما در مورد قیام مسیح خیلی کم اطلاعات داریم. 
بطور مثال وقتی به انجیل متی می نگریم دارای 28 باب می باشد و فقط یک باب آخر آن در باره قیام عیسی مسیح صحبت کرده است و 27 باب در باره زندگی در کالبد انسانی او بوده است که بر روی زمین بود.
وقتی به انجیل مرقس نگاه می کنیم از 16 باب موجود، فقط یک باب آن در مورد زندگی پس از قیام مسیح صحبت کرده است.
در انجیل لوقا از 24 باب فقط یک باب آن در مورد زندگی پس از قیام مسیح نوشته شده است. و در انجیل یوحنا از 21 باب موجود فقط 2 باب آن به این موضوع پرداخته است.

پس در نتیجه وقتی که ما به مطالعه اناجیل می پردازیم ذهن و شناخت ما بطور اتوماتیک به آن عیسایی برمی گردد که در جسم بوده و خواه ناخواه عملکردهای و عکس العمل های ما نسبت به آن شناختی که از عیسی به دست می آوریم ضعیف تر و کم رنگتر خواهد بود.
شناخت در عیسی مسیح خیلی مهم است.

اگر تلفن همراهی باشد که خیلی پیچیده و دارای تواناییهای بسیارمی باشد و دست کسی باشد که شناختی از آن ندارد با آن فقط می تواند تماس بگیرد و صحبت کند و کار دیگری با آن نمی تواند بکند. پس چون شناخت نیست کمتر از آن مقداری که باید از آن بهره گرفت استفاده خواهد شد.

چندی پیش وقتی که داشتم راجع به زندگی شاگردان عیسی مطالعه می کردم و می خواستم بدانم که میوه های آنها در زمانی که همراه عیسی بودند چه چیزهایی بود و مشاهده کردم که ثمره نیکوی آنها جز جاه طلبی نبود زمانی که در فکر آن بودند که کدامیک از ما بزرگتر هست.
و بعد با یعقوب و یوحنا روبرو شدم که چقدر بی حوصله، عصبی و کم طاقت بودند که از مسیح درخواست می کردند که از آسمان آتش بباراند که سامریان هلاک شوند و پس از آن ترس شاگردان را دیدم. در باغ جتسیمانی وقتی که عیسی نیاز داشت که آنها در کنارش باشند همه فرار کردند.
انکار پطرس را مشاهده کردم که در چه وضعی حتی او را لعن کرد. و شک توما را که با وجود این همه معجزاتی که مسیح دیده بود تا به آخر شک کرد.
وقتی که اینها را در حال جستجو بودم یک سنگینی عجیبی در قلبم آمد چون خدا داشت به من نشان می داد که این تصویر زندگی توست که الان در آن هستی و مثل اینکه زندگی شاگردان مانند یک آینه ای پیش روی من قرار داشت و به من نشان می داد که هنوز پس از این همه مدت زندگی در مسیح در چه وضعیتی قرار داشتم.
چقدر من هم مانند شاگردان به دنبال جاه طلبی و مقایسه مقام خود با دیگران بودم و می خواستم خدمتی بهتر از دیگران داشته باشم و چقدر مثل یعقوب و یوحنا عصبی می شدم و با بعضی از افراد کلیسا طوری برخورد و صحبت می کردم که نباید اینطور می بود.
چقدر بارها شده که مانند شاگردان ترسیدم و مانند پطرس انکار کردم. فرصتهای در زندگی خود داشتم که می توانستم با افراد در باره عیسی مسیح صحبت کنم ولی ترجیح دادم که سکوت کنم.
چقدر مانند توما بارها شک کردم و در دعاها فکر کردم که آیا خدا دعاهای من را می شنود و آیا خدا مرا در نظر دارد و حتی گاهی اوقات حضور خدا را مورد سوال قرار دادم. و گاهی اوقات با جوی که در آن مکان حاکم بود بخاطر آبروی خودم سازش کردم.
وقتی که به این نتیجه ها رسیدم دیدم که دقیقا همان زندگی که در شاگردان بود در من بطوری در حال انجام شدن است.

خیلی مایوس شدم و گفتم که خداوندا پس از این همه سال زندگی با تو، آخرش هم اینطوری به اینجا ختم شود؟!

ولی یک روزنه امیدی بود. می دانستم که زندگی شاگردان عوض شد و همین باعث شد که یک مقدار عمیق تر شوم و از خود بپرسم که چی شد که باعث شد شاگردان عوض شوند و خواستم دنبال کنم که چه چیزی مسبب این شد که شاگردان با این همه ضعف عوض شوند.

و خبر این است که چون عیسی تغییر کرد شاگردان عوض شدند.
ولی عیسی چه تغییری کرد؟!
جواب این است که عیسی از مردگان زنده شد.
بزرگترین واقع جهان،بزرگترین دگرگونی تاریخ، بزرگترین پیغام برای دنیا، عیسی از مردگان زنده شد. هللویا

آیا این را باور دارید؟ آیا می توانید برای چند لحظه به عمق مفهوم این موضوع فکر کنید و آن را درک کنید؟
نه، فکر نمی کنم. چون ما هنوز با چشم خود ندیده ایم و تجربه نکرده ایم.
شاگردان هم همین حالت را داشتند. آنها هم نمی توانستند باور کنند و درک کنند که عیسی از مردگان زنده شده یعنی چه؟

اگر به موقعی که عیسی مرد و دوباره قیام کرده با شاگردان نا بهنگام ملاقات کرد فکر کنیم می بینیم که این زمان باعث شد که طرز فکر شاگردان نیز عوض شود.
خیلی اوقات ما تغییر شاگردان را فقط در پنطیکاست می بینیم ولی متوجه نیستیم که قبل از آن 40 روز مسیح با شاگردان کارهایی می کرد و زیاد آن را مدنظر نداریم ولی در واقع یکی از مهمترین کارهایی بود که مسیح کرد.

وقتی که به ملاقات مسیح قیام کرده با شاگردان نگاه می کنیم می توانیم بیابیم که چه تکان عجیبی برای آنها بود وقتی که برای اولین بار او را زنده شده در کنار خود می دیدند و زمانی که برای یکدیگر تعریف کردند و تومای شکاک در بین آنها اظهار کرد که من تا دست خود را بر زخم های او نگذارم باور نمی کنم در همان زمان مسیح ظهور کرد و اولین حرفی که زد خطاب به توما گفت که ای توما بیا و دست بر زخم های من بگذار و شک نکن. و در آن لحظه توما تکان بزرگی خورد و گفت که ای خدا و ای خداوند من. و در آن موقع فکر کرد که او حتی افکار و صحبتهای مرا شنیده است و از آن به بعد مراقب افکار و صحبتهای خود بود چون می دانست که خداوند می شنود.
و به این بیاندیشید که این ملاقاتها از آن زمان به مدت چهل شبانه روز اتفاق افتد و آنها هر روزه بطرقی با او جمع شده، صحبت کرده و دعا می کردند و او ناپدید می شد. دیگر برای شاگردان این ملاقاتها عادی شده بود و دیگر چیز عجیبی نبود.
و حتی روانشناسان می گویند که اگر یک چیزی برای دو یا سه هفته تکرار شود دیگر عادی می شود.
برای همین برای شاگردان این به اثبات رسیده بود و می دانستند که عیسی هر لحظه کنار آنهاست و هر گاه ممکن است که ظاهر شده و دوباره ناپدید شود. برای همین خیلی مواظب افکار و رفتار و صحبتهای خود بودند چون می دانستند که هر لحظه امکان دارد که مسیح ظاهر شده و دومرتبه ناپدید شود.

اگر برای شما به مدت چهل روز این اتفاق مرتبا تکرار شود چه تغییر فکر در شما ایجاد خواهد شد؟

اگر من بخواهم آن تاثیری را که مسیح در عرض چهل روز بر روی شاگردان گذاشت را شرح بدهم هرگز نمی توانم آن را کاملا و بخوبی بیان کنم.
او بارها می آمد و نان را گرفته دعا می کرد و آن را پاره می کرد و در حالیکه مشغول خوردن بود شاگردان سوراخهای روی دست او را می دیدند و می دانستند که این همان عیسی است که زخمهایش آشکار است وهمه چیز برای او عیان است.

و پولس رسول در رساله فیلیپیان 3: 21 می گوید روزی می رسد که خداوند این بدنهای حقیر ما را در هم می شکند و تبدیل به بدنهای پرجلالی مانند بدن عیسی مسیح می کند که زمان و مکان را درهم خواهد شکست و هیچ محدودیتی برای ما مفهومی نخواهد داشت.

و پولس رسول آن جلال را دیده بود و چقدر عالی است که ما هم در آینده صاحب بدنهایی خواهیم شد که مانند مسیح می توانیم در یک لحظه ظاهر شده و در لحظه ای دیگر ناپدید شویم.

نوع نگرش ما از عیسی تعیین نوع زندگی ما در مسیح است. یعنی اینکه شناختی که امروز من از مسیح دارم اگر شناختی باشد که قبل از قیام او باشد طبیعتا میوه هایی را ببار می آورم که شاگردان ببار آورده بودند، اما اگر شناختی که امروز من از مسیح دارم شناختی باشد که از او به عنوان خداوند پس از قیام او باشد طبیعتا زندگی من هم تغییر پیدا خواهد کرد.
پس چقدر مهم است که فکر من در مورد عیسی چطور باشد. آیا آن عیسایی است که در جسم ظاهر شد، خسته شد، گریه می کرد، ضعیف شد، انسانها گنهکار او را به صلیب کشیدند و او را کشتند.
آیا چنین تصوری را از اناجیل به دست می آوریم؟ عیسایی که ضعیف بود؟
بدانید که میوه های نیکویی های ما هم مانند شاگردان قبل از قیام مسیح خواهد بود.

ولی اگر فکر ما عوض شده باشد و آن عیسایی باشد که از مردگان زنده شده و همه چیز زیر کنترل و حاکمیت او هست چقدر دیدگاه ما عوض خواهد شد.
شما تصور کنید وقتی که مسیح این تجربیات را در عرض چهل روز، هر روزه با شاگردان داشت و ظاهر می شد و ناپدید می شد. یک روز همه آنها را جمع می کند و به آنها می گوید که تمامی قدرت چه در آسمان و چه بر زمین به من داده شده و من هر روزه تا انقضای عالم با شما خواهم بود.
آنها می دانستند که او چه می گوید، من و شما الان مفهوم هر روزه تا انقضای عالم با شما خواهم بود را درک نمی کنیم، چون آنها تجربه کرده بودند، چهل روز هر روزه خداوند با آنها به نوعی ملاقات می کرد و در زندگیشان ظاهر و ناپدید می شد. آنها او را لمس کرده بودند و می توانستند مفهوم این سخن مسیح را بخوبی درک کنند.

امروزه من و شما شک می کنیم چون که یک چنین اتفاقی برای ما نیافتاده است که ببینیم که یک مرده زنده شده و به مدت چهل روز با ما ملاقات داشته باشد. ولی اگر یک چنین تجربه ای را در زندگی داشته باشیم متوجه می شویم این سخن یعنی چه.

به همین خاطر خیلی مهم است که امروز در زندگی ما، شناختی که از عیسی داریم چه نوع شناختی می باشد.

چون مسیح قبل از واقعه پنطیکاست سعی داشت که طرز فکر شاگردان را نسبت به شناختی که قبلا از او داشتند عوض کند بخاطر اینکه می دانست که آنها ضعیف هستند.
قبل از اینکه واقعه پنطیکاست بوقوع بپیوندد لازم بود که فکر شاگردان عوض شود و مسیح را به عنوان کسی که واقعا زمان و مکان برایش مفهومی ندارد و آن را در هم می شکند بشناسند. و با این شناختی که بدست آوردند زندگی آنها عوض شد مخصوصا پس از واقعه پنطیکاست که مانند بمبی منفجر شد، طرز فکر آنها تغییر کرد و روح خدا ریخته شد و تبدیل به کسانی شدند که از هیچ چیزی باک نداشتند.

چقدر مهم است که امروز نیز زندگی ما عوض شود و مکاشفه ای که ما از خدا داریم و شناختی که از عیسی داریم.
شما مسیح را چطور می شناسید؟
آیا مسیح را در آن کالبد جسمانی که بر روی زمین آمد می شناسید؟ یا مسیحی که از مردگان قیام کرد و تمام قدرت و قوت هم اکنون در دستان اوست و هیچ چیز خارج از اراده او انجام نمی شود؟
آیا با چنین مسیح زنده ای زندگی می کنید؟

من بعد از این خیلی می ترسم که در دعاهایم شک کنم چون می دانم که مسیح در کنار من است و در موقع صحبت کردنهایم نیز خیلی می ترسم چون می دانم که مانند توما خواهد شنید.

خداوند می داند که شما چه صحبتهایی می کنید. او می داند که حتی در فکرهای شما چه می گذرد.
بهمین خاطر خیلی مهم است که ما آن مسیحی را که از مردگان زنده شده بشناسیم و از او شناخت عمیقی داشته باشیم. 
نه آن عیسایی که قبل از قیام بود، بلکه عیسایی که بعد از قیام، امروز سرور و خداوند همه زندگان شده است. 
یکی از دلایلی که اگر ما عوض نمی شویم و زندگی ما تغییر پیدا نمی کند بخاطر اینکه هنوز با آن عیسایی زندگی می کنیم که قبل از قیام هست، هنوز آن عیسایی را ما می شناسیم که ضعیف می شد، خسته می شد، تسلیم انسانهای گنهکار شد و در آخر هم او را کشتند و مصلوب کردند.
اگر من زندگیم امروز عوض نمی شود به این دلیل است که با آن عیسی زندگی می کنم، ولی اگر با عیسای قیام کرده زندگی می کنم طبیعتا نمی توانم آن شخصیت کهنه خودم باشم، چون دائما و هر روزه با من است.

خداوندا عطا کن که ما شناخت و درک درستی از عیسای قیام کرده و تاثیری که او بر روی شاگردان گذاشت پیدا کنیم و ترس خداوند زنده و حاضر که همواره در کنار ما است در وجود ما باشد.

برگرفته از وب سایت مرکز پژوهشهای مسیحی

Aug/01/2019 زندگی روزمره مسیحی کشیش ورژ باباخانی 34 بازدید 1  

نظرات کاربران


ارسال نظر