خلاصه عهد عتیق 

نویسندگان عهد جدید انتظار داشتند که خوانندگانشان اطلاعاتی در مورد عهد عتیق داشته باشند. آنان اغلب به متون عهد عتیق و تاریخ قوم یهود که در آن ثبت شده، اشاره می‌کنند (به اعمال باب ۷ و عبرانیان باب ۱۱ مراجعه کنید). در این مقاله، به اختصار، خلاصه‌ای از مطالب عهد عتیق را ارائه خواهیم داشت، خصوصا بر روی آن شخصیتها و وقایع که در عهد جدید به آنها اشاره شده، تاکید خواهیم نمود. همچنین به آیات اصلی عهد جدید که در ارتباط با آن اشخاص و وقایع خاص هستند، اشاره خواهیم کرد. نام کتابهای عهد عتیق با حروف درشت تر چاپ شده‌اند. 
کتاب پیدایش روایت خود را از ابتدای خلقت آغاز می‌کند. خدا آسمانها و جهان را آفرید (پیدایش ۱: ۱-۲۵؛ یوحنا ۱: ۱-۳). خدا جهان را در شش روز آفرید و روز ششم نخستین زن و مرد یعنی آدم و حوا را خلق کرد (پیدایش ۱: ۲۶-۳۱). در روز هفتم، خدا از کار خود آرامی یافت. این رخداد، آغاز آرامی سبت بود که بعدها خدا حکم فرمود تا قوم اسرائیل نیز آن را نگاه دارند (پیدایش ۲: ۱-۳؛ عبرانیان ۴: ۱-۱۱). 
خدا آدم و حوا را در باغ عدن قرار داد و به آنها فقط این حکم را داد که از درخت معرفت نیک و بد نخورند. اما شیطان به شکل ماری ظاهر شد و حوا را فریب داد و او را وسوسه کرد تا از میوه درخت ممنوعه بخورد. او از این میوه خورد و به آدم نیز داد تا بخورد؛ بدینسان گناه و مرگ برای نخستین بار وارد جهان شد (پیدایش ۳: ۱-۱۹؛ رومیان ۵: ۱۲-۱۹). این اتفاق «سقوط انسان» نامیده شده است. آنگاه پسر ارشد آدم و حوا یعنی قائن، برادر خود هابیل را به سبب حسادت کشت. این اتفاق، نخستین مورد در ریخته شدن خون یک انسان محسوب می‌شود (پیدایش ۴: ۱-۱۲؛ عبرانیان ۱۱: ۴؛ اول یوحنا ۳: ۱۲). پس از آن، آدم و حوا صاحب پسر دیگری شدند و او را شیث نامیدند (پیدایش ۵: ۳). 
یکی از اخلاف شیث، خنوخ بود که هیچگاه نمرد، بلکه مستقیما به آسمان برده شد (پیدایش ۵: ۲۱-۲۴؛ عبرانیان ۱۱: ۵). پس از دوران خنوخ، انسانها در حضور خدا بسیار فاسد شدند. از این رو، خدا تصمیم گرفت تا جهان را توسط توفان نابود سازد. وی به فردی عادل به نام نوح فرمان داد تا کشتی بزرگی بسازد تا خانواده او و حداقل یک جفت از هر حیوان وارد آن شوند. تمام کسانی که وارد کشتی شدند، از طوفان نجات یافتند، اما سایر موجودات زنده نابود شدند (پیدایش ۶: ۱-۲۲، ۷: ۱۱-۲۴؛ اول پطرس ۳: ۱۸-۲۰). 
ابراهیم از نسل سام، پسر نوح بود که در شهر اور چشم به جهان گشود، که امروزه در کشور عراق قرار دارد. خدا ابراهیم را خواند تا از اور به سرزمین کنعان نقل مکان کند (که امروزه کشور اسرائیل خوانده می‌شود)، سرزمینی که خدا وعده داد تا آنرا به نسل ابراهیم ببخشد. خدا همچنین وعده داد که از ذریت ابراهیم، نسلی عظیم پدید آورد و تمامی ملتهای جهان را توسط وی برکت دهد (پیدایش ۱۲: ۱-۷). این برکات توسط ظهور عیسی مسیح تحقق یافت که مستقیما از ذریت ابراهیم بود (متی ۱: ۱؛ رومیان ۴: ۱۶-۱۸؛ غلاطیان ۳: ۶-۹، ۱۴، ۲۹).
ابراهیم از خدا اطاعت کرد و سرزمین پدری خود را ترک نمود. یک بار، پس از پیروزی در یک جنگ، ابراهیم ده یک غنایم جنگی خود را به ملکیصدق داد که کاهن خدا بود (پیدایش ۱۴: ۱۷-۲۰؛ عبرانیان ۵: ۶، ۱۰). این نخستین مورد در کتاب مقدس است که در آن به ده یک اشاره می‌شود، یعنی دادن یک دهم از درآمد و محصولات یک فرد. 
خدا به ابراهیم و ساره وعده داد که پسری بدیشان خواهد بخشید. اما هنگامی که تحقق این وعده به طول انجامید، ساره کنیز خود هاجر را به ابراهیم داد. هاجر پسری برای وی بدنیا آورد که اسماعیل نامیده شد (پیدایش ۱۶: ۱-۴، ۱۵). اما خدا به ابراهیم وعده داده بود که توسط ساره که همسر رسمی وی بود، پسری به او ببخشد. بنابراین، ابراهیم برای تحقق این وعده، به خدا امید بست. در نهایت، هنگامی که ساره نود سال داشت و ابراهیم صد ساله بود، ساره پسری به دنیا آورد! نام این پسر را اسحاق نهادند و از او نژاد یهود پدید آمد. عقیده رایج آن است که نژاد عرب نیز از اسماعیل پدید آمده است. خدا با ابراهیم عهدی بست که نشانه آن ختنه بود. از آن زمان به بعد، تمامی ذریت ابراهیم (از طریق اسحاق) در هشتمین روز تولدشان ختنه می‌شوند؛ این عمل نشانه تعلق آنان به قوم خدا است (پیدایش ۱۷: ۱-۱۴). ختنه فریضه‌ای است که همه یهودیان باید آن را بجا آورند. اما پولس رسول تاکید می‌کند که ضرورتی ندارد که اقوام دیگر این فریضه را بجا آورند (رومیان ۲: ۲۵-۲۹، ۴: ۹-۱۲؛ غلاطیان ۵: ۲-۶؛ کولسیان ۲: ۱۱-۱۲). 
لوط، برادر زاده ابراهیم، در شهرهای سدوم و عموره رحل اقامت گزید، در شهرهایی که غرق در گناهان وحشتناک بودند. خدا سه فرشته به نزد ابراهیم فرستاد تا به او در مورد داوری آینده و نابودی این شهرها هشدار دهد (پیدایش ۱۸: ۱-۲، ۲۰-۲۱). لوط به کمک فرشتگان از آنجا گریخت (پیدایش ۱۹: ۱۵-۲۹؛ متی ۱۰: ۱۵؛ لوقا ۱۷: ۲۸-۳۰). 
پس از چند سال، خدا از ابراهیم خواست تا تنها پسر خود یعنی اسحاق را قربانی کند و بدینسان او را آزمایش کرد. ابراهیم نیز از خدا اطاعت کرد. در لحظه‌ای که او می‌خواست اسحاق را قربانی کند، خدا مانع او شد، و قوچی را به جهت قربانی شدن مهیا ساخت (پیدایش ۲۲: ۱-۱۸؛ عبرانیان ۱۱: ۱۷-۱). به همین طریق خدا عیسی مسیح را فرستاد تا به عنوان قربانی، به جای ما بمیرد (عبرانیان ۱۰: ۱۰). 
اسحاق با رفقه ازدواج کرد و دو پسر دوقلو به دنیا آورد که عیسو و یعقوب نام داشتند. عیسو فرزند ارشد بود، اما یعقوب حق نخست زادگی و برکت خاص او را دزدید (پیدایش ۲۵: ۱۹-۳۴، ۲۷: ۱-۴۰). یعقوب از غضب عیسو گریخت و در طی فرار خود، خداوند را در رؤیایی ملاقات کرد. خدا به یعقوب همان وعده را داد که به ابراهیم داده بود، یعنی این وعده که توسط نسل او تمامی امتهای زمین برکت خواهند یافت (پیدایش ۲۸: ۱۰-۱۷). همانگونه که در سطور فوق عنوان شد، این وعده در عیسی مسیح تحقق یافت. 
یعقوب با دو خواهر ازدواج کرد که لیه و راحیل نام داشتند. آنها و کنیزانشان، دوازده پسر به دنیا آوردند، که از آنها دوازده سبط یا قبیله اسرائیل بوجود آمدند (اعمال ۷: ۸). نام این دوازده پسر عبارت است از رئوبین، شمعون، لاوی (این قبیله به عنوان قبیله کاهنان مقرر شد)، یهودا (که از این قبیله عیسی بدنیا آمد)، یساکار، زبولون، دان، نفتالی، جاد، اشیر، یوسف و بنیامین (پیدایش ۳۵: ۲۳-۲۶؛ مکاشفه ۷: ۳-۸). خانواده یعقوب به کنعان بازگشت؛ در راه، خدا نام جدیدی به یعقوب داد و او را اسرائیل نامید. بنابراین، فرزندان و اعقاب یعقوب، بنی اسرائیل خوانده شدند، یعنی فرزندان اسرائیل (پیدایش ۳۲: ۲۲-۳۲). 
یوسف پسر محبوب یعقوب بود. برادران یوسف، به سبب حسادت، برادرشان را به عنوان غلام به گروهی بازرگان فروختند و آنان نیز یوسف را به مصر بردند (پیدایش ۳۷: ۱۲-۳۶). اما خدا با یوسف بود و در نهایت، مجموع این رخدادها را به نفع یوسف به پایان رساند و او در مصر به بلندترین مقام حکومتی رسید (پیدایش ۳۹: ۱-۵، ۴۱: ۴۱-۵۷). در زمان قحطی، خانواده یوسف به جهت خریدن خوراک، نزد او به مصر آمدند. اما تا زمانی که او خود را به ایشان معرفی نکرده بود، او را نشناختند (پیدایش ۴۲: ۱-۸، ۴۵: ۱-۱۱). آنگاه خانواده یعقوب به مصر نقل مکان کردند و در آنجا ساکن شدند. یعقوب (همان اسرائیل)، دو پسر یوسف را به عنوان پسران خودش به فرزندی پذیرفت (پیدایش ۴۸: ۱، ۵؛ اعمال ۷: ۹-۱۶). 
کتاب ایوب، احتمالا در زمان ابراهیم نگاشته شده است. این کتاب در مورد رنجهای مردی خدا ترس سخن می‌گوید به نام ایوب، که با وجود مصائب بی شمارش، ایمانش را استوار نگاه داشت. 
بنی اسرائیل به مدت چهار صد سال در مصر ساکن بودند و در این مدت تعدادشان فزونی یافت. مصریان از ازدیاد آنان هراسان شدند و آنان را به بندگی و کارهای سخت واداشتند. بنی اسرائیل در مصر تحت ظلم و ستم شدید قرار گرفتند تا اینکه خدا موسی را به عنوان رهایی دهنده آنان مقرر فرمود. کتاب خروج شرح رهایی بنی اسرائیل از اسارت مصریان و سفرشان به سوی کوه سینا است. این رخداد در حدود سال ۱۴۰۰ پیش از میلاد اتفاق افتاد. موسی و برادر بزرگترش هارون، بارها از فرعون، فرمانروای مصر خواستند تا به بنی اسرائیل اجازه بدهد که مصر را ترک کنند. هر بار که فرعون از اجابت این خواسته سر باز می‌زد، خدا بلایی بر مصر نازل می‌کرد. به جهت محافظت قوم بنی اسرائیل از بلای آخر، یعنی کشته شدن نخست زادگان مصر، خدا آیین «فِصَح» را مقرر داشت. در آیین فصح هر خانواده اسرائیلی بره‌ای بی عیب را قربانی کرده، آن را می‌خورد و خون او را بر سر در خانه خود می‌پاشید تا نشانه‌ای باشد که فرشته هلاک کننده از آن خانه بگذرد (خروج ۱۲: ۱-۲۳). کتاب مقدس می‌گوید که عیسی «بره فصح» ما است، زیرا توسط خون مسیح است که ما از مرگ نجات می‌یابیم (اول قرنتیان ۵: ۷؛ اول پطرس ۱: ۱۹؛ مکاشفه ۵: ۶-۱۰). در این آیین نان فطیر خورده می‌شد زیرا فرصتی نبود تا خمیر نان تخمیر شود. هنگامی که فرعون دریافت که پسر نخست زاده‌اش درگذشته است، فرمان داد تا بنی اسرائیل در همان روز مصر را ترک کنند (پیدایش ۱۲: ۲۹-۳۹). به محض خروج بنی اسرائیل از مصر، نظر فرعون تغییر کرد و او سپاهیان خود را به دنبال آنان فرستاد (خروج ۱۴: ۵-۱۴). ابر خداوند بین سپاهیان مصر و بنی اسرائیل قرار گرفت. آنگاه خدا آب دریای قلزم را شکافت و بنی اسرائیل با قدم گذاشتن بر زمین خشک، از دریا گذشتند (خروج ۱۴: ۱۵-۲۲؛ اول قرنتیان ۱۰: ۱-۲). اما هنگامی که مصریان به تعقیب بنی اسرائیل پرداختند، آبهای دریا بار دیگر به هم آمده، مصریان را فرو گرفت (خروج ۱۴: ۲۳-۳۱). 
بنی اسرائیل عازم کوه سینا شدند، همان مکانی که خدا در آن، در مورد ساختن خیمه اجتماع، به موسی دستوراتی داد (عبرانیان ۹: ۱-۱۰). خدا همچنین بر کوه سینا شریعت را به موسی عطا فرمود. پنج کتاب نخست عهد عتیق، کتابهای شریعت نامیده شده‌اند. در این کتابها و خصوصا کتاب لاویان، قوانین و آیینهای مذهب یهود یافت می‌شوند. برای اینکه قوم یهود رابطه‌ای صحیح با خدا داشته باشند و از او برکت یابند، لازم بود که تمامی این قوانین را به جا آورند. این قوانین را می‌توان به چند گروه تقسیم کرد که عبارتند از: ۱) قوانین مربوط به هدایا و قربانی حیوانات؛ ۲) قوانین مربوط به کاهنان و پرستشگاه؛ ۳) قوانین مربوط به پاکی و طهارت؛ ۴) اعیاد؛ و ۵) روابط اجتماعی. 
ما مسیحیان مکلف نیستیم شریعت یهود را بجا آوریم زیرا این شریعت در عیسی مسیح تحقق یافته است (متی ۵: ۱۷). خدا از این جهت حکم به قربانی کردن حیوانات داده بود که بدون ریختن خون آمرزش گناه ممکن نیست (عبرانیان ۹: ۲۲). با وجود این، قربانی‌های عهد عتیق حقیقتا انسانها را پاک نمی‌کرد و قلب آنها را تغییر نمی‌داد (عبرانیان ۹: ۹-۱۰). مسیح آن قربانی کامل و نهایی شد، یعنی کسی که حقیقتا ما را پاک می‌سازد و ما را در حضور خدا مقدس می‌گرداند (عبرانیان ۹: ۱۴، ۱۰: ۱۰). بنابراین، مسیح شرایطی را که مربوط به قربانی و طهارت بود، در وجود خود تحقق بخشید. هیکل زمینی نابود شد. اکنون عیسی کاهن اعظم ما است که در هیکل حقیقی و آسمانی خدمت می‌کند (عبرانیان ۸: ۱-۲). 
اعیاد عهد عتیق (لاویان باب ۲۳) نیز در زندگی بشری مسیح تحقق یافته یا در بازگشت او تحقق خواهد یافت. هنگامی که عیسی در عید فصح، بره فصح ما شد تا ما را حقیقتا از مرگ برهاند، عید فصح و معنی نان فطیر (لاویان ۳: ۴-۸) تحقق یافت (شام آخر عیسی با شاگردانش یعنی نخستین شام خداوند، شام فصح بود). هنگامی که عیسی روز سوم پس از مرگش زنده شد و نخستین کسی گشت که از مردگان برخاست، عید نوبرها نیز تحقق یافت (لاویان ۲۳: ۹-۱۴). او همان نوبر از میان مردگان است. ایماندارانی که به او ایمان دارند، آنها نیز روزی قیام خواهند کرد (اول قرنتیان ۱۵: ۲۲-۲۳). هنگامی که روح‌القدس برای قوت بخشیدن به کلیسا نازل شد (اعمال ۲: ۱-۴) عید پنطیکاست نیز که عید هفته‌ها خوانده شده است، تحقق یافت (لاویان ۲۳: ۱۵-۲۱). هنگامی که مسیح بر صلیب جان سپرد و سپس به آسمان رفت تا به جهت پاک شدن ما، خون ریخته شده خود را در هیکل آسمانی تقدیم کند (عبرانیان ۹: ۱۱-۱۴، ۲۴-۲۸)، عید کفاره تحقق یافت (لاویان ۱۶: ۱-۳۴، ۲۳: ۲۶-۳۲). دو عید باقی مانده، یعنی عید کرناها و عید خیمه‌ها (لاویان ۲۳: ۲۳، ۲۵، ۳۳-۳۶)، به هنگام بازگشت مسیح تحقق خواهند یافت. 
قوانین مربوط به روابط اجتماعی همانند ده فرمان را (خروج ۲۰: ۱-۱۷) نیز خدا مقرر داشته است تا به جا آورده شوند. اما ما می‌دانیم که کسی نمی‌تواند همیشه از تمامی قوانین شریعت اطاعت کند (غلاطیان ۲: ۱۵-۱۶؛ یعقوب ۲: ۱۰). شریعت لالای ما شد تا ما را به مسیح برساند (غلاطیان ۳: ۲۴). به عنوان ایمانداران به عیسی مسیح، ما دیگر «زیر» شریعت نیستیم (رومیان ۷: ۶؛ غلاطیان ۳: ۱۳، ۲۵). اما ما این اجازه را نداریم تا با سوء استفاده از آزادی مان، زندگی خود را در گناه سپری کنیم (غلاطیان ۵: ۱۳). یکی از تعالیم اساسی عهد جدید این است که محبت ما به یکدیگر تحقق شریعت است (متی ۲۲: ۳۶-۴۰؛ رومیان ۱۳: ۸-۱۰؛ غلاطیان ۵: ۱۴) و نیز اینکه کسانی که حقیقتا عیسی را دوست دارند، آنچه را که او حکم کرده است، انجام می‌دهند (یوحنا ۱۴: ۱۵، اول یوحنا ۲: ۴-۵). 
در کتاب اعداد ما در مورد سفرهای قوم اسرائیل در صحرای سینا مطالب بیشتری می‌خوانیم. قوم بارها و بارها به خدا شکایت کرده و علیه خدا و موسی عصیان کردند. شخصی بنام قورح سردمدار یکی از این عصیانها بود و خدا او و اطرافیانش را نابود کرد (اعداد ۱۶: ۱-۴۰). در پایان سفر قوم در بیابان، دوازده جاسوس فرستاده شدند تا «سرزمین موعود» یعنی کنعان (اسرائیل) را ببینند، همان سرزمینی که خدا وعده داد تا آن را به نسل ابراهیم، یعنی بنی اسرائیل ببخشد. ده نفر از جاسوسان گزارش دادند که در کنعان اشخاص عظیم الجثه و شهرهای مستحکم وجود دارند و به تصرف درآوردن این سرزمین امری ناممکن است (اعداد ۱۳: ۱۷-۳۳؛ اول قرنتیان ۱۰: ۱-۱۱). قوم به خاطر گزارش جاسوسان وحشت زده شدند. بنابراین، خدا قوم را به جهت بی ایمانی شان مجازات کرد و آنان را به چهل سال سرگردانی در بیابان محکوم ساخت (اعداد ۱۴: ۱-۳۸). در طول این چهل سال، قوم توسط نان «من» که از آسمان نازل می‌شد، تغذیه می‌شدند (خروج ۱۶: ۱۴-۳۱؛ یوحنا ۶: ۳۰-۳۵). قوم دو بار بخاطر تشنگی لب به شکایت گشودند و خدا از صخره آب مهیا کرد (خروج ۱۷: ۱-۷؛ اعداد ۲۰: ۱-۱۱؛ اول قرنتیان ۱۰: ۳-۵). یکبار هنگامی که مارهای سمی به میان قوم آمدند و با نیش سمی خود بسیاری را هلاک کردند، خدا در رحمت خود به موسی گفت که چگونه به قوم کمک کند. موسی ماری برنجین ساخت و آن را بر نیزه‌ای سوار کرد. مار گزیدگان اگر به مار برنجین می‌نگریستند، زنده می‌ماندند (اعداد ۲۱: ۴-۹). به همین شکل، ما نیز اگر با ایمان به عیسی که بر صلیب بالا برده شد نگاه کنیم، خواهیم زیست (یوحنا ۳: ۱۴-۱۵). 
در پایان چهل سال سرگردانی در بیابان، قوم اسرائیل به سرزمین موآب سفر کردند. هنگامی که بالاق، پادشاه موآب، در این باره شنید، خشمناک شده، ترس او را فرو گرفت. بنابراین، نبی یی را که در موآب می‌زیست و بلعام نام داشت، با پول تطمیع کرد تا بنی اسرائیل را لعنت کند. بلعام از خدا استدعا کرد که به او اجازه بدهد تا برای لعنت کردن اسرائیل برود و بالاخره این اجازه را از خدا گرفت. اما خدا از بلعام بسیار غضبناک شد. در طی راه، خر بلعام فرشته خدا را دید و متکلم شده، به بلعام هشدار داد. بنابراین، بلعام قوم را لعنت نکرد، بلکه آنها را برکت داد. با وجود این، بلعام کوشید تا از بالاق پول بگیرد. بنابراین، بدو گفت که چگونه با فریب دادن قوم در پرستش بتی بنام بعل، آنها را تضعیف کند (اعداد ۲۲: ۲۱-۳۵، ۲۵: ۱-۳؛ دوم پطرس ۲: ۱۵-۱۶، مکاشفه ۲: ۱۴). 
پیش از ورود قوم اسرائیل به سرزمین موعود یعنی کنعان، موسی برای آخرین بار با قوم سخن گفت. این سخنان موسی در کتاب تثنیه ثبت شده است. موسی در سخنان خود، تاریخ قوم و شریعت را مرور کرد و به برکاتی اشاره نمود که در مقابل اطاعت، نصیب قوم اسرائیل می‌شد. همچنین به لعنتهایی نیز اشاره کرد که در صورت نا اطاعتی از شریعت، بر قوم خدا نازل می‌گردید (تثنیه ۱۱: ۲۶-۲۸). آنگاه موسی چشم از جهان فرو بست و خدا او را دفن کرد. 
در کتاب یوشع می‌خوانیم که چگونه یوشع به عنوان رهبر قوم اسرائیل با نقشه‌ای که خدا به آنها داد و با قدرت خدا، شهر اریحا را به تصرف خود در آوردند. این نخستین پیروزی آنها بود. همانگونه که خدا بدیشان حکم کرده بود، آنان پس از راه پیمایی پیرامون شهر، کرناهای خود را به صدا در آوردند و فریاد زدند. آنگاه دیوارهای شهر فرو ریخت و قوم به داخل شهر هجوم بردند (یوشع ۶: ۱-۱۲). فاحشه‌ای بنام راحاب قبلا دو جاسوس اسرائیل را در شهر پنهان ساخته بود و پس از سقوط شهر به عنوان پاداش کار خود، از هلاکت رست (یوشع ۲: ۱-۲۱، ۶: ۲۲-۲۵؛ عبرانیان ۱۱: ۳-۳۱). او یکی از نیاکان عیسی مسیح است (متی ۱: ۵). یوشع دیگر بخشهای سرزمین کنعان را نیز به تصرف درآورد و آن را بین دوازده قبیله اسرائیل تقسیم نمود. 
کتاب داوران در مورد داورانی سخن می‌گوید که پس از مرگ یوشع بر قوم اسرائیل فرمانروایی کردند. خدا پادشاه قوم باقی ماند؛ اما زندگی قوم در اطاعت از خدا سپری نمی‌شد. بارها و بارها، آنها به خدایان و بتهای قومهای همسایه روی آوردند و علیه خدا گناه کردند. بنابراین، خدا آنان را تسلیم ستمگران کرد. هر بار که قوم نزد خدا فریاد بر می‌آوردند تا ایشان را از دشمنانشان نجات بخشد، خدا در رحمت خود، رهایی دهنده‌ای را برای نجات ایشان می‌فرستاد (داوران ۲: ۱۰-۱۹). مشهورترین رهایی دهندگان یا داوران، جدعون، باراق و شمشون بودند (عبرانیان ۱۱: ۳۲). 
کتاب روت شرح زندگی مادر بزرگ داود است که اسرائیلی نبود، بلکه زنی موآبی بود که به خدای حقیقی ایمان داشت. وی با مردی اسرائیلی ازدواج کرد و از نیاکان عیسی شد (متی ۱: ۵). 
کتاب اول سموئیل به شرح زندگی آخرین داور در اسرائیل می‌پردازد. مادر سموئیل پسرش را وقف خدا کرد و او را به هیکل فرستاد تا در دوران کودکی در هیکل خدمت کند. در آنجا خدا با او سخن گفت. او بعدها یک نبی و یک داور گشت. هنگامی که او به سن پیری رسید، قوم اسرائیل از او خواستند که آنان نیز همانند قومهای اطرافشان پادشاهی داشته باشند. سموئیل در مورد مشکلاتی که پادشاه می‌توانست بوجود آورد، به آنها هشدار داد؛ اما قوم بر روی سخن خود پافشاری کردند. از اینرو، در نهایت خدا موافقت کرد که پادشاهی برای ایشان تعیین کند (اول سموئیل ۸: ۶-۲۲). شخصی بنام شائول از سوی خدا برگزیده شد. او در آغاز به خوبی فرمانروایی می‌کرد. اما بعدها مرتکب گناه شد، اما توبه نکرد. بنابراین، در نهایت خدا او را رد کرد. 
خدا به سموئیل گفت که یک پسر جوان چوپان به نام داود را مسح کند تا پادشاه بعدی اسرائیل باشد. از آن زمان به بعد، روح خدا بر داود قرار گرفت و وی را مسح نمود. روزی یکی از دشمنان اسرائیل به نام جلیات که فردی عظیم الجثه بود، قوم اسرائیل را به مبارزه طلبید؛ اما کسی جرات مبارزه تن به تن با او را نداشت. سرانجام داود داوطلب شد تا با او بجنگد و با سنگی که از فلاخنش رها کرد، او را از پای در آورد (اول سموئیل ۱۷: ۳۲-۵۱). پس از آن، داود به جنگاوری برجسته تبدیل شد و شائول نسبت به وی حسادت می‌ورزید. شائول بارها تلاش کرد تا داود را بکشد، اما داود همیشه از دست وی می‌گریخت. اگر چه داود در دو موقعیت این فرصت را داشت تا شائول را بکشد، و هر چند خدا بعدها شائول را از پادشاهی عزل کرد، اما داود از آسیب زدن به شخصی که خدا او را به عنوان پادشاه برگزیده بود، خود داری کرد. 
کتابهای دوم سموئیل و اول تواریخ هر دو به شرح چگونگی پادشاه شدن داود پس از مرگ شائول در جنگ، می‌پردازد. داود از سال ۱۰۱۰ تا ۹۷۰ پیش از میلاد سلطنت کرد. او بلافاصله پس از پادشاه شدن، صندوق عهد خداوند را که به دست فلسطینیها افتاده بود، مجددا بدست آورد و با شادی و سرور بسیار، آن را به شهر اورشلیم که پایتخت یهودیان بود آورد (دوم سموئیل ۶: ۱۲-۱۵). داود در نظر داشت تا برای خداوند معبد یا هیکلی ثابت بسازد. اما خدا به او گفت که انجام این کار را به پسرش بسپارد. داود در جنگهای مختلف به پیروزیهای بزرگ دست یافت و خدا نیز او را برکت داد. خدا به داود وعده داد که سلطنت او تا ابد برقرار خواهد ماند. این وعده در عیسی مسیح تحقق یافت که پادشاهی او هرگز پایان نخواهد یافت. عیسی از نسل داود بود (متی ۱: ۱) و «ریشه داود» و «شیر یهودا» نامیده شده است (مکاشفه ۵: ۵). انبیای بعدی، داود را پادشاه آرمانی معرفی کردند، اما او چند بار مرتکب گناه شد. با وجود این، وی با شائول تفاوت بسیار داشت، زیرا او همواره توبه می‌کرد و رابطه خویش را با خدا احیاء می‌نمود. او همچنین شاعر و نوازند نیز بود و بسیاری از مزامیر را سرایید. بسیاری از مزامیر حاوی پیشگوییهایی در مورد عیسی مسیح و مرگ او هستند (مزمور ۲۲، ۶۹). 
کتابهای اول و دوم پادشاهان و دوم تواریخ در مورد حکومت اسرائیل سخن می‌گویند که با سلطنت پسر داود، یعنی سلیمان آغاز شد. خدا به سلیمان گفت که هر چه بخواهد، به او خواهد بخشید. در چنین شرایطی بسیاری از خدا ثروت و عظمت می‌طلبند، اما سلیمان از خدا خواست تا به او خردمندی و حکمت عطا کند (اول پادشاهان ۳: ۵-۹). خدا حکمتی را که او خواسته بود به او داد، و در عین حال، ثروت و حشمت نیز بدو بخشید (متی ۱۲: ۴۲؛ لوقا ۱۲: ۲۷). در کتاب مقدس سه کتاب حکمت به قلم سلیمان است که عبارتند از کتاب امثال، کتاب جامعه و کتاب غزل غزلها. بزرگترین دستاورد وی بنا نمودن هیکل ثابت یا خانه خداوند در اورشلیم بود. 
پس از مرگ سلیمان، حکومت اسرائیل دو پاره شد. ده قبیله شمالی از قبایل جنوبی جدا شده و پادشاهی جدیدی را بوجود آوردند که حکومت اسرائیل نامیده شد. دو قبیله باقی مانده، در جنوب، حکومت یهودا را تشکیل دادند. حکومت یهودا توسط نسل داود ادامه یافت و رحبعام پسر سلیمان به جای پدرش بر تخت نشست. دوران دو حکومت منقسم ۳۴۴ سال بطول انجامید. برخی از پادشاهان یهودا از خدا اطاعت کرده، قوم را از پرستش بتها به سوی خدای حقیقی باز آوردند، اما هیچ یک از پادشاهان حکومت شمالی خدا را نپرستیدند. نخستین پادشاه آنان دو گوساله طلایی را در بیت ئیل و دان بر پا داشت و قوم تحت فرمانروایی او (که بعدها سامری خوانده شدند)، به جای پرستش خدای حقیقی در معبد اورشلیم، به پرستش این بتها پرداختند. یکی از دلایلی که یهودیان در زمان عیسی سامریها را خوار می‌شمردند، همین امر بود (یوحنا ۴: ۹، ۱۹-۲۴). یکی از پادشاهان اسرائیل که شهرت بدی از خود بر جای گذاشت، اخاب بود که با زنی غیر یهودی بنام ایزابل ازدواج کرد. آنان هر دو از ایلیا نفرت داشتند (اول پادشاهان بابهای ۱۷-۱۸) که در آن زمان یکی از انبیای قدرتمند خدا بود. ایلیا و جانشین وی الیشع نبی (دوم پادشاهان بابهای ۲-۸)، معجزات بسیاری انجام دادند که نشان می‌دادند که خدای حقیقی کیست (لوقا ۴: ۲۴-۲۷). ایلیا نمرد بلکه مستقیما به آسمان بالا برده شد (دوم پادشاهان ۲: ۱۱؛ مرقس ۹: ۴-۵). 
در طی این سالیان، انبیای دیگری نیز با مردم یهودا و اسرائیل سخن گفتند. آنان همچنین به قوم هشدار می‌دادند که اگر به عصیان ورزیدن و گناه کردن ادامه دهند، خدا مجازاتشان خواهد کرد. انبیا پیشگویی کردند که یهودیانی که در هر دو حکومت زندگی می‌کنند، اگر توبه نکنند، به تبعید خواهند رفت. گاهی قوم به سخن انبیا گوش می‌گرفتند و توبه می‌کردند؛ اما معمولا چنین نمی‌کردند. در نهایت آنچه انبیا گفته بودند، به تحقق پیوست و خدا قوم را به سرزمینهای دیگر تبعید کرد. ساکنان حکومت اسرائیل در سال ۷۲۲ پیش از میلاد به آشور (سوریه امروز) به اسیری برده شدند؛ و ساکنان حکومت یهودا در سال ۵۸۶ پیش از میلاد به بابل (عراق امروز) به اسیری رفتند. نام انبیایی که در دوران دو حکومت منقسم شده نبوت کردند به شرح زیر است (در ذکر نامها ترتیب تاریخی رعایت شده است): یوئیل (اعمال ۲: ۱۶-۲۱)، یونس(متی ۱۲: ۳۸-۴۱)، عاموس، هوشع، اشعیا (که بیش از هر نبی دیگر در عهد جدید از او نقل قول شده)، میکا، ناحوم، صفنیا، حبقوق و ارمیا که نویسنده مراثی ارمیا نیز هست. بسیاری از این انبیا همچنین در مورد عیسی مسیح، مرگ او، رستاخیز او و بازگشت وی پیشگویی کرده‌اند. 
در طی دوران اسارت و تبعید، نوشته‌های تاریخی نگاشته نشدند اما حزقیال و دانیال نبی در این دوره نبوت کردند. احتمالا عوبدیا نیز در این دوره نبوت کرده است. در پایان دوران تبعید، امپراطوری پارس بر بابل غلبه یافت. 
در سال ۵۳۸ پیش از میلاد، کورش پادشاه پارس، فرمانی صادر کرد که بر اساس آن یهودیان اجازه یافتند به اورشلیم باز گردند و هیکل را بازسازی کنند. وقایع مربوط به این دوران در کتاب عزرا ثبت شده است. نخستین گروه از یهودیان، تحت رهبری زروبابل، به اورشلیم بازگشتند و کار بازسازی هیکل را شروع کردند. اما مخالفت‌هایی با بازسازی هیکل آغاز شد و این کار مدتی متوقف ماند. اما حجی و زکریانبی مردم را تشویق کردند تا کار را ادامه دهند و بالاخره بازسازی هیکل پایان یافت (عزرا ۶: ۱۴-۱۶). در سال ۴۵۸ قبل از میلاد، گروهی دیگر از یهودیان به رهبری عزرا عازم اورشلیم شدند. عزرا که خود کاهن بود، مجددا به تعلیم شریعت همت گمارد و اصلاحاتی را آغاز کرد که یکی از آنها مسئله ازدواج مردان یهودی با زنان ملل دیگر بود، چرا که ایشان شوهران یهودی خود را به سوی پرستش خدایان دروغین سوق می‌دادند. در همین دوران، وقایع مربوط به استر که ملکه یهودی پادشاه پارس بود، به وقوع پیوست. خدا از او استفاده کرد تا قوم یهود را از نقشه‌ای که برای نابودی شان طرح شده بود، نجات بخشد. 
چند سال پس از آن، نحمیا که ساقی پادشاه ایران بود، با موج سوم یهودیانی که عزم بازگشت به وطن را کرده بودند، به اورشلیم بازگشت و رهبری عملیات بازسازی حصار اورشلیم را بر عهده گرفت (نحمیا ۶: ۱۵-۱۶). ملاکی نبی نیز در این دوران نبوت کرد. پس از سال ۴۰۰ پیش از میلاد، دیگر هیچ نبی یی با قوم اسرائیل سخن نگفت، تا اینکه یحیای تعمید دهنده ظاهر شد تا آمدن عیسی مسیح نجات دهنده را اعلام کند.

برگرفته از وب سایت: www.razgah.com

Dec/20/2018 کتاب مقدس کشیش ورژ باباخانی 14 بازدید 0  

نظرات کاربران


ارسال نظر