اسلام و علوم

 یک تفاوت فاحش در گرفتن جایزه صلح نوبل در زمینه های مختلف علمی از جمله فیزیک، پزشکی، اقتصاد، شیمی، ادبیات و صلح جهانی وجود دارد و آن این است که تاکنون ۱۸۲ جایزه به دانشمندان یهودی و تنها 9 جایزه به مسلمانان تعلق گرفته است.

چرا چنین تفاوت فاحشی وجود دارد؟ جواب این سؤال درسیستم  آموزشی جهان اسلام و تفاوت آن با سیستم آموزشی جهان غیراسلامی است. سیستم آموزشی اسلام باید از ابتدای امر مورد بررسی قرار گیرد. همانگونه که علم و دانش در اروپا رشد می کرد ،اسلام به موفقیت های فرهنگی عظیم و امتیازات  برتری تا قرن ۱۳ و ۱۴ نسبت به غرب برخوردار بود. پیشرفت های زیادی در زمینه های ستاره شناسی، پزشکی و ریاضیات به دست آمد. اما چه چیزی باعث پیشرفت علمی می شود؟ رابرت مورتون دلایلی را برای پیشرفت علم بیان می کند:

 اول: اصل عمومیت است. مطابق این اصل، علم و دانش بدون در نظر گرفتن طرفداران آن باید مورد داوری قرار بگیرد و این دانش است که از خود دفاع می‌کند .همچنین او معتقد است که هر کسی باید از جانب دنیای علم پذیرفته شود.

 دوم: اصل کمونیسم و یا همان سیستم اشتراکی است که به معنی به اشتراک گذاشتن دانش و اطلاعات به طور وسیع با جامعه می باشد و دانش نباید توسط  یابنده ی آن، مثل یک راز نگه داری شود.

 سوم:  بی طرفانه بودن دانش است. یعنی این که دلیل  به دست آوردن علم و دانش باید به خاطر خود آن و بی طرفانه باشد نه برای نفع و سود شخصی.

 چهارم: شک وتردید برای پیشرفت علم می بایست مدیریت شود. تمام یافته های علمی در نهایت  مورد ارزیابی و انتقاد قرار می گیرند. اما تمام مشکلات از آنجا ناشی می‌شود که مسلمانان نمی‌گذارند دیدگاه‌های محمد هرگز زیر سؤال بروند. به من گفته شده است که اگر من یک مسلمان بودم، هرگز اجازه نداشتم سؤالاتی در مورد شک هایی که در رابطه با محمد، اسلام و تعالیم اسلامی دارم را مطرح کنم. شعارمسلمانان این است که اطاعت کردن بهتر از سؤال کردن است واین دقیقا" به همان دلیل است که علوم چینی باستانی هرگز به اندازه‌ای که انتظار می رفت رشد نکرده اند، چون کسی حق نداشت در مورد حقانیت علوم سؤال کند.

این در حالی است که همیشه بین علم و مذهب در غرب تقابل هایی وجود داشته ودقیقاً همان عقاید الهی و فلسفی مسیحیت است که علم را ممکن می سازد. عقایدی نظیر اینکه دنیا، منطقی و منظم آفریده شده است، جهان عین یک ماشین است وجهان توسط یک قدرت الهی ساخته شده است، همه ریشه در عقاید کشیشان، فلاسفه و الهی دانان مسیحی داشته است. به علاوه نظریه وجود وجدان در انسان به منطقی بودن انسان مرتبط می باشد. در این رابطه بعداً بیشتر توضیح می دهیم.

همچنین انتشار علم و دانش توسط رسانه های کاغذی چیزی است که در دنیای مسلمانان اتفاق نیفتاده است وتا قرن ۱۹ استفاده از رسانه های کاغذی در بین مسلمانان ممنوع اعلام شده بود.

دوباره تکرار می کنیم که علوم عربی از قرن هشتم تا چهاردهم در جهان جزو پیشرفته ‌ترین علوم بود .عربها به علومی دست پیدا کرده بودند که از یونانیان به آنها منتقل شده بود و این علوم  بعد از سقوط امپراتوری روم در غرب نابود شده بود. کارهای عالی یونان و دیگر فرهنگ ها به عربی ترجمه شده بود. علاوه بر این ها عرب ها  سیستم شمارشی هندی ها را نیز اقتباس کرده بودند.

پس چه اتفاقی برای علوم اسلامی افتاد؟ بین علوم اسلامی و علوم خارجی جدایی ایجاد شد. علوم اسلامی مربوط به قرآن می باشد که شامل سنت پیامبر( احادیث )،علوم فقهی( فقه )،الهیات ( یا علم کلام )،شعر و زبان عربی می باشد . علوم دیگر شامل علم ریاضی برای تقسیم ارث و ستاره شناسی برای محاسبه زمان نماز خواندن مورد استفاده بود، همچنین برای علم پزشکی نیز هدفی تعیین شده بود. اما غیر از علوم ذکر شده، علوم عربی در دوران پیشرفت علوم مدرن جایی برای خود باز نکرد.

توبی هاف مدعی است که: " از دیدگاه علوم مدرن جهان، فرضیه های قطعی وجود دارند مبنی بر اینکه جهان طبیعت منظم و قانون مند می باشد و نیز استنباط می کنند که انسان خودش قادر به درک این ساختار اساسی نمی‌باشد." به علاوه مطابق نظریه قانون طبیعت، علوم مدرن، یک سیستم متافیزیکی است که تأکید دارد انسان بدون یاری سازمانهای روحانی یا هدایت الهی و به تنهایی قادر به درک و فهم قانونی که به انسان و جهان حاکم است، می باشد.

در جهان عرب اسلامی در اواخر سال ۸۰۰ و اوایل سال‌های ۹۰۰ تعدادی از فیلسوفان بودند که افکار آزاد اندیشانه ای داشتند و آنها را می توان به عنوان اندیشمندان آزاد توصیف کرد. آنها علم فلسفه را خیلی حائز اهمیت می‌دانستند و معتقد بودند که مذهب چیزی فراتر از خرافه پرستی نمی باشد. اما  تا قرن های ۱۲ و ۱۳ تغییراتی صورت پذیرفت و این اندیشمندان برای این که باعث ایجاد تردید در مؤمنان عادی شدند، مورد انتقاد قرار گرفتند.

ابن قدامه می نویسد: "هرگز کسی یافت نشد که بخواهد  اندیشه‌های الهیاتی را زیر سؤال ببرد و فکر وی  فاسد نگردد." وی کلمات بسیار کوبنده برای محکوم کردن کسانی که اندیشه‌های الهیاتی داشتند، به کار برده بود. جدایی از قرآن، سنت و منابع اسلامی، مشغولیتی نابود کننده به شمار می رفت. بنابراین، فلسفه و علوم طبیعی به حاشیه کشانده شدند. کسی دوست نداشت که به او برچسب بی دینی زده شود که تهدیدی برای زندگی اش بود.

در قلب این پیشرفت ایدئولوژی‌ها، سیستم آموزشی دنیای اسلام پدید آمد. حوزه های علمیه اسلامی در قرن ۱۱ بر زندگی عقلانی غالب آمدند و آنها را تحت تاثیر قرار دادند. بارزترین مشخصه این حوزه ها برنامه‌ریزی درسی آنها بود. ساختار برنامه‌ریزی به طور خاص پیرامون علوم مذهبی متمرکز شده بود، در حالیکه علوم طبیعی و فلسفه نادیده گرفته شده بود. برخی از مدرسین به طور خودجوش، علوم طبیعی راخودشان مورد توجه قرار دادند. به محض اینکه یکی از دانش آموختگان در حوزه، خودش در موضوعی خاص تبحر پیدا می کرد، شروع به آموزش های خصوصی در منازل خود می کردند. این یک حرکت کاملاً انفرادی بود بدون اینکه سازماندهی منسجمی داشته باشد. برای یادگیری علوم طبیعی هر فردی باید از شهری به شهر دیگر سفر می‌کرد تا محققان را خارج از حوزه در این زمینه برای یادگیری بیابد. از آنجایی که آموزش علوم طبیعی در حوزه ها محدود بود، طبیعتاً دید منفی نسبت به علوم طبیعی در آن جا ایجاد می‌کرد. عدم آموزش سازمان یافته ی علوم طبیعی، این نتیجه را در پی داشت که اطلاعاتی که توسط محققان باستانی در یک جا به رشته تحریر در آمده بودند، قابل دسترس نباشند. پیچیدگی بیشتر زندگی عقلانی، در اسلام قرون وسطایی، بیشتر زمانی نمایان شد که  برخی علوم آموزش داده شد و برخی نادیده گرفته شدند. در حالی که دلایل متعددی در بین اندیشمندان برای چنین جدایی وجود داشت ،آنها اعلام کردند که مردم عادی نمی‌توانند به درجات عالی حقایق فلسفی و کتاب آسمانی دست پیدا کنند. در بعضی موارد این موضوع به سادگی قابل درک بود که وقتی شخصی ایمان آورد، می‌داند که نمی تواند دسته‌ای از سؤالات فلسفی که توسط قانون شریعت ممنوع اعلام شده را  به راحتی و آزادانه زیر سؤال ببرد. این تعالیم  پنهانی، مانع  پیشرفت علوم براساس  کلی نگری و کمونیسم می باشد.

در مقابل،  اصلاحات در مسیحیت بر کهانت همه ایمانداران تأکید داشت، که به موجب آن یک فرد عادی برای آموزش دیدن  تمام دانش‌ها و اطلاعات، آزاد بود. به علاوه این اصلاحات استفاده از رسانه های کاغذی را برای این که کتاب مقدس به زبان های مختلف مردم مهیا شود، آزاد کرد. 

نهایتا" حذف علوم طبیعی از برنامه درسی حوزه ها این نتیجه را به جا گذاشت که این علوم از اهمیت بسیار اندکی برخوردار باشند. بنابراین در دنیای اسلام در قرون وسطی ،علوم طوری محدود و بلا استفاده شدند که تنها در برخی از زمینه های مذهبی مورد استفاده و حائز اهمیت قرارگرفتند. برهمین اساس، برداشت های متعددی از علوم می شد، همانگونه که در ستاره شناسی پیشرفت خیلی کمی شد  و تنها از آن در مورد مسائل مذهبی استفاده شد. بنابراین دانشمندان مسلمان با اینکه خیلی به علوم مدرن نزدیک بودند، هرگزبه آنها دست پیدا نکردند. همچنین هیچ دیدگاه منطقی و اسلامی درآموزشهای اسلامی نبود، در حالیکه در غرب  نظریه افلاطون نقش خیلی مهمی در افکار فلسفی اروپائیان قرون وسطی بازی می کرد، در دنیای اسلام بر محدودیت کنکاش در علوم توسط افراد تأکید می شد و  تنها به بخشی از علوم که با مذهب مطابقت داشت اجازه پیشرفت داده می شد و بر اساس  موقعیت های اسلامی، دیدگاههای الهی تعریف می شد. این دیدگاه، نظم منطقی در علوم طبیعی را منکر می شد و معتقد بود که همه چیز در دنیا  توسط قانون حاکم برطبیعت هدایت می‌شود.

موضع معرفت اسلامی ارتدوکسی به این اعتقاد داشت که به جای تغییرات دائمی و پی‌درپی لحظات که  توسط یک روش همیشگی اتفاق می افتاد، همه چیز از بین می رفت و هر لحظه دوباره خلق می شد. آنان معتقد بودند که این دانش توسط خداوند در ذهن مؤمنان گذاشته می شود. برای کسی که غیر از این روش را می پذیرفت و باور داشت، در بهترین حالت، شخصی بی پروا و بی باک لقب می گرفت و در بدترین حالت زندگی اش در خطر مرگ قرار می گرفت.

مورد دیگری که برای پیشرفت علوم مانع شده بود، تسلط خویشاوندان بود که علیه تشکل یک انجمن فعالیت می‌کردند و همبستگی افراد غریبه غیر خویشاوند حاذق  را نمی‌پذیرفتند. دانش به صورت فردی منتقل می‌شد و هیچ جلسه ای از نخبگان تشکیل نمی شد تا حقایقی که یک معلم، آموزش دیده است را با هم به اشتراک بگذارند. دانش آموختگان وقتی مجوز را به دست می آوردند، این اقتدار را می یافتند که در مورد همان موضوع خاص به دیگران درس بدهند که البته الزاما" این آموزش ها شامل علوم پیشرفته نبود. بدون وجود اصناف و همبستگی ها، هیچ شانسی برای مردمی که می‌توانستند ایده های جدید ، تئوری های جدید و ابتکارات نو را ارائه دهند، وجود نداشت.

اما از سوی دیگر در غرب روش  متفاوتی مرسوم بود. یونانیان به دلایل و مفاهیم منطقی در جهان بسیار ایمان داشتند. بازسازی سنت قانون‌ گرایی روم به همراه بازسازی سنتهای یونان در فلسفه و علم ، رنسانس را در اروپا پدید آورد. فلسفه، الهیات و قانون در طی تحقیقات مؤثری، توسط ادبیات یونانی بسیار تحت تاثیر قرار گرفت. به علاوه دانشگاه ها و دانشکده ها برای یک دوران آموزشی بنا شدند و نخبگان مسیحی در صف اول این حرکت قرار گرفتند.

تیمائوس که توسط افلاطون ارائه شده بود به این جنبش قدرت و قوت عقلانی داد. هاف می نویسد: " چیزی که متفکران اروپایی را، با توجه به تیمائوس افلاطون، در دوران ابتدایی مدرنیزه شدن تحت تأثیر قرار داد، به تصویر کشیدن طبیعت به عنوان یک کلیت  منظم و یک پارچه بود. جهان طبیعت به صورت یک ترکیب منظم از علت و معلول ها به تصویر کشیده شده بود، در حالی که انسان به عنوان قسمتی از این ترتیب منطقی حاکم برجهان، به واسطه عشق و هنرش دارای مقام و مرتبه شده بود. طبیعت را می‌توان جدا از الهیات مورد بررسی قرار داد و ترتیب و نظم و قانون را توصیف کرد. سرانجام جهان به شکل یک ماشین توصیف شده که بر اساس قوانین حاکم بر طبیعت و بر اساس الگوهای علت و معلولی اداره می‌شود .انسان نیز قسمتی از این نظم منطقی بود و منطقی بودنش هم خیلی جدی گرفته شده بود، به طوری که  منطق وی در جهانبینی اش، دنیا را به عنوان مکانی که در آن منطق حاکم است، معرفی می کرد.

هاف ادامه می دهد که: " بنابراین الهیات و فلسفه مسیحیت در قرون ۱۲ و ۱۳ صراحتا" انسان را به عنوان پردازشگر دلایل اعلام کرد و این توانایی، او را قادر ساخت که در اسرار آمیزترین رازهای خلقت، خدا را کشف کنند." این قابلیت انسان همچنین وی را برای کشف رازهای کلام روحانی بدون اینکه نیاز به مکاشفه داشته باشد و یا  بدون نیاز به دروغگویی در این مورد، قادر ساخت.

آلفرد نورت وایت هد در اثر خود با عنوان "علم و جهان مدرن" توضیح می‌دهد که  یکی از خصوصیات علوم، اعتقاد به شکست ناپذیر بودن آن است که مطابق آن جزئیات و اصول کلی که آن واقعه را شکل می دهد با پیشینه آن در ارتباط است. منبع این اعتقاد کجاست؟ در اینجا می‌توان تنها به یک منبع برای آغاز آن دست یافت. این دیدگاه بایستی از اعتقاداتی در قرون وسطی نشأت گرفته باشد که تأکید داشت خداوند منطق دارد و این منطق با انرژی از یهوه به شخص منتقل می شود و آن انرژی به یک فیلسوف یونانی خردمند منتقل شده بود. تمام جزئیات کاملاً مرتب و زیر نظر گرفته شده بود. بررسی طبیعت، ایمان به عقلانیت را تأیید می کند. در مقابل در جهان اسلام، متفکران، جهان را دارای نظم نمی دانند و  در عوض به معرفت اسلامی که نوعی فلسفه اسلامی است، معتقدند. در این دیدگاه، انسان و طبیعت با توجه به ذره گرایی (که نوعی موقعیت گرایی نیز می باشد) بررسی می شوند. موقعیت گرایی علت و معلول را در جهان هستی  نمی پذیرد و معتقد است که تغییرات پی در پی و در لحظه وجود دارد که هر لحظه چیزی دوباره خلق می‌شود که البته از یک الگوی همیشگی مستمر پیروی می‌کنند و این همان شناختی بود که در ذهن مؤمن توسط خدا نهاده شده بود. جهان توسط  اراده ی خداوند  لحظه به لحظه نگه داشته شده است. هر چه که خداوند اراده می کند، به ذهن انسان می رسد.

باز هم خلاف قوانین اسلام که به دنبال محدود کردن دلایل یا یافتن دلایلی برای قانونگذاری است، قوانین اروپایی و غربی در جهت دیگری رشد کرده اند. این اعتقاد که جهان هستی، جهانی عقلانی و قابل درک می باشد و انسان نیز موجودی است عقلانی که دارای هوش است، از دل عقاید یونانی بیرون آمده است. همانطور که در عهد جدید از آن به عنوان وجدان یاد شده (کلمه یونانی آن synderesis است) در کتاب رومیان باب ۲ آیه ۱۴ تا ۱۶ نوشته شده است:

 "  به راستی، وقتی غیریهودیان که شریعت ندارند، اصول شریعت را بنا به طبیعت به جا می‌آورند، آنان هرچند فاقد شریعتند، لیکن خود برای خویشتن شریعتی هستند. زیرا نشان می‌دهند که عملِ شریعت بر دلشان نگاشته شده است، چنانکه وجدانشان گواهی می‌دهد و افکارشان در برابر هم، یا آنان را متهم می‌کند یا تبرئه می‌نماید."

وجدان تنها یک احساس اخلاقی برای زمانی که کسی کار اشتباهی انجام می‌دهد، نیست، بلکه اینکه چه چیزی درست و چه چیزی غلط  است، بدون در نظر گرفتن خود آن عمل. افلاطون از چشم روح صحبت می کرد که در آن هر کس  عقیده ای را که به ذهنش می رسد ، می سنجد و می‌فهمد که آن عقیده درست است یا غلط. متخصصین قرون وسطایی آن را به انسان نسبت می‌دهند که بر شناخت درونی دلالت دارد، که به هر شخصی اجازه می دهد تا به حقیقت نژادی و اخلاقی معنوی دست پیدا کند و بُعد اخلاقی هر امری را قضاوت کند. عقیده یونانی و مسیحی در رابطه با وجدان یا همان synderesis ، برای مجتهدان سنتی اسلامی و فلاسفه آنان ناشناخته بود .

برترین متفکران تمدن عربی- اسلامی بعد از الغزالی هرگز در  بی اعتبار جلوه دادن فضیلت منطق و شک به قدرت استدلالات انسانی، شکست نخوردند. در عوض آنها بر ارجحیت ایمان (همان اطمینان و اعتماد) یا قدرت بی رقیب سنت(همان شریعت و سنت پیامبر اسلام) تأکید می کردند. استدلال سنت‌گرایی کمی بیشتراز عقل سلیم یا خِرَد بود و این ایده که بدون یاری مکاشفه می توان توسط منطق به حقایق جدیدی دست یافت به رسمیت شناخته نمی شد. ابداع و نوآوری از دیدگاه مذهب مساوی بود باکفر. تفاوت بسیارفاحش دراین است که مسلمانان فقط باید مطیع باشند. به دلیل عدم وجود مفهوم وجدان، در قرآن و شریعت و سنت، هر کسی تنها راهی که دارد اطاعت کردن است. این مسئله می تواند توضیحی برای اخباری که از  داستان های معاصر در مورد پدرانی که دخترانشان را می کشند و به آن اصطلاحا" مرگ با عزت می‌گویند باشد که وقتی دستگیر می شوند ودر پیشگاه قانون حاضر می‌شوند، می‌گویند: " من کار اشتباهی نکردم." ظاهراً هیچ وجدانی در این اشخاص وجود ندارد.

عامل مؤثر دیگری وجود دارد که موجب انقلاب علمی در غرب شده ولی هنوز در فرهنگ اسلامی وارد نشد. ستاره شناسی اسلامی در سرحد گذر از نظریه کوپرنیکی بود، اما هرگز نتوانست به آن دست بیابد. در واقع علوم اسلامی سیری نزولی را آغاز کرد.

مسئله مهم دانشگاه ها بودند. دانشگاه ها با مکتب ها و حوزه های علمیه متفاوت هستند.

 سیستم قانونی که در غرب حاکم است، مجموعه ای را طرح ریزی کرد که مستقل است و حامیان قوی دارد و هیچ عاملی از خارج نمی تواند آن را کنترل کند. در حالی که حوزه ها ومکتب ها توسط مقامات مذهبی اسلامی کنترل می‌شد و اکثر مواقع علوم طبیعی از برنامه‌های درسی حذف می‌شدند. به علاوه هیچ برنامه ریزی درسی استانداردی در حوزه ها، آن طور که در دانشگاه‌ها بود، وجود نداشت. در دانشکده ها برنامه ریزی های درسی صورت می پذیرفت و بحث و تبادل نظر و امتحان ها وجود داشتند. دانشگاه ها بر روی ارزش‌های یونیورسالیسم یا همان عام گرایی وسیستم اشتراکی ، شکاکیت مدیریت شده و بی طرف بودنها، متمرکز شدند .

عدم موفقیت علوم در فرهنگ اسلامی به دلیل مشکلات ساختار سازمانی بود. اگر قرار باشد در دراز‌مدت، تفکرات و خلاقیت عقلانی بتوانند خودشان را زنده نگه دارند و پیشرفت کنند و به مدارج بالاتری دست پیدا کنند، باید در زمینه‌های متعدد فعالیت آزادانه ای داشته باشند. چیزی که شاید ما به آن قلمرو طبیعت می گوییم و باید گروه عظیمی از مردم بتوانند نبوغشان را از انتقادات مقامات سیاسی و مذهبی آزاد کنند. به علاوه علوم خاص متافیزیکی (ماوراء طبیعی) و فرضیات فلسفی نیز باید این آزادی را داشته باشند.

تا جایی که به علوم مربوط است برای هر کسی باید دلیلی ارائه شود. جهان باید به‌عنوان یک دنیای عقلانی شمرده شود و بر یک اصل استوار باشد که در آن در سطوح مختلف جهانی معرفی شوند، حضور فعال و سخنرانی و مباحثات و مناظره های آزاد باید وجود داشته باشد. همین مورد است که صراحتاً ضعف شدید تمدن اسلامی-عربی را به عنوان جایگاه  رشد علوم مدرن نشان می دهد. علوم با آزادی که دارد می‌تواند در هر جایی که با این آزادی هدایت می شود، به دنبال حقیقت برود و فرهنگ اسلامی این آزادی را نمی‌پذیرد و با این آزادی مقابله می کند.

در اینجا برخی سؤالات کاربردی به وجود می آیند. اول اینکه اسلام ساختن یک بمب اتوماتیک را می پذیرد، پس باید بپذیرد که علوم غربی صحیح هستند و دیدگاه اسلامی از واقعیت، امری اشتباه است. علوم فیزیک غربی می تواند بمب درست کند، اما به علت سبب گرایی به عنوان دیدگاهی از علم فیزیک این کار را نمی کند. آرزوی ساختن بمب هدفی است پست و این موضوع بسیار غم انگیز است. در این رابطه آنچه که تهدید کننده است، تلاش برای ساختن بمب های اتمی برای کشتار بی دینان است که مطابق با حکم قرآن می باشد.

دوم اینکه تلاش برای اطاعت کردن از قرآن، احادیث و سنت در مقابل زیر سؤال قرار دادن آنها، همانطور که در علوم مشکل ایجاد می‌کند، یک مسئله اخلاقی نیز می باشد.

تعداد زیادی از تعالیم در فرهنگ اسلامی وجود دارد که از لحاظ اخلاقی اشتباه هستند. ختنه زنان، ازدواج های اجباری، ازدواج دختران جوان با مردان پیر و کشتن برای شرافت، مسائلی هستند که در آنها والدین باید وجدانشان را به شدت مدنظر داشته باشند. برخی ادعا می کنند که  قرآن این مسائل را تأیید نمی کند. اگر واقعا" این مسئله حقیقت دارد، مسلمانان باید به پا خیزند و علیه این تعالیم مخرب شورش کنند و این شرارتها را از بین ببرند.

حقیقت دیگر این است که علوم مدرن پزشکی نشان داده است که تنها اسپرم پدر است که کروموزوم X و Y را دارا است که تعیین کننده جنسیت جنین است. مردم در سراسر دنیا مادران را مقصر به دنیا نیآوردن کودک پسر می دانند. خیلی از مردم در فرهنگ‌های اسلامی اگر پسری به دنیا نیاید، هنوز مادر را مقصر می دانند. امامان، مدرسین و واعظین مسلمان باید این اشتباه خطرناک را که منجر به متهم شناختن زنان می‌شود، اصلاح کنند.

سوم حوزه ها باید در دروسی که تنفر از بی دینان رابه آنها آموزش می دهند، بازنگری کنند. اگر اسلام دین صلح بود، تمام مسلمانان باید از فرمانهای تنفر و کشتار بی دینان دست برمی داشتند.

نوشته:  دکتر دالاس ام رواک

منبع: www.answering-islam.org

Jan/18/2018 پاسخ به اسلام کشیش ورژ باباخانی 296 بازدید 0  

نظرات کاربران


ارسال نظر