جذام را می توان بوسید، شهادت فرانچسکو  اسیزی

فرانچسکو آ سیزی که از مشهورترین قدیسان ایتالیائی ومؤسس فرقه فرانچسکوییان است، درسال 1181درشهر آسیزی ایتالیا بدنیا آمد.درابتدا جووانی نام داشت،اما پدرش که تاجر پارچه بود وبه سبب رفت وآمدهای تجاری حود به فرانسه دلبستة این سرزمین شده بود،براو نام فرانچسکو(فرانسوا) را نهاد. فرانچسکو در خانواده مرفه بار آمد ودر نو جوانی چندی به کسب وکار پدر پرداخت.سپس به جبهه جنگ رفت اما به اسارت گرفته شد و پس از آزادی مدتی بیمار بود. دربیست وپنج سالگی او خداوند را ملقات نمود واین ملاقات عمیق باعث شد که تمام زندگی خود را در فقر وخدمت به جذامیان بپردازد. بیداری او با شنیدن انجیل متی باب ده آیات هفت تا ده شروع شد. پس از این ملاقات باشکوه، خانوادة خویش را،پس ازمحاکمه ای که برای او ترتیب دادند،ترک گفت. در 1209 شاگردانی بدو پیوستند که چون او به زندگی فقیرانه روی آورد ند.در سال 1210پاپ آئین اورا تائید نمود وبه آنها اجازه داد که برای موعظه وتبلیغ در سراسر ایتالیا پراکنده شوند. درسال1219 سفری چند ماهه به فسطین کرد تا برای مسیحیانی که در گیر جنگهای صلیبی بودند، موعظه کند. پس از برگشت به ایتالیا، با اختلافاتی که درفرقه بروز کرده بود مواجه شد ودر مجمعی که در1221تشکیل گردید با بلند نظری از رهبری فرقه کناره گرفت وتا پایان عمر به کار موعظه پرداخت. درسال 1224 هنگامی که فرانچسکو روی کوه آلورا دعا می کرد،رؤیایی از صلیب دید وپنج زخمی که روی بدن عیسی برصیلب به وجود آمده بود بر روی بدن او ظاهرشد.

فرانچسکو در سال 1226در آسیزدرگذشت. تمام مردم ایتالیا در مرگ اوعزادار شدند. مطالب زیادی در مورد فرانسیس آسیزی وجود دارد که در وسعت یک مقاله کوچک نمی گنجد ولی می توان بطور خلصه گفت که اوبا تمام وجود می خواست ذره ای از رنجهای  مسیح را تجربه کند وحقیقتا در این راه وفادار بود. فرانچسکو سمبل یک خلقت تازه درمسیح است که در ابتدا یک گناهکار وسپس تجربه ملاقات با خداوند وسرانجام یک قدیس باقی می ماند.

فرانچسکو واژه های کلام خدارا تنها بسوی انسانها گسیل نمی دارد بلکه حیوانات هم سهم بسزائی در شنیدن کلام خدا دارند اومصاحب چلچله ها وهم صبحت گرگها می شود. به جمع سنگها می پیوندد وبا درختان به گفت وگو می نشیند. با همه دنیا سخن می گوید، چراکه در ساحت عشق به مسیح همه چیز قادر به تکلم است.

 زندگی فرانچسکو یادآورزندگی خنوخ است که با خدا راه می رفت وبه عبارتی ساده تر رفیق حضرت اعلی بود.قرنی که فرانچسکودرآن می زیست، قرن سیزدهم بود. قرن سیزدهم قرن سازندگان بناهای رفیع است. درکنار کلیساهای سنگی، کلیسایی از جنس واژه برپا شد و آن نیایش های عاشقانه فرانچسکو بود به مسیح ، چرا که او دوست حضرت اعلی بود ، او را قدیس بزرگی خواندند ولی او خود را قدیس نمی بیند ، چرا که او معتقد بود قدیسان ما معجزه نمی کنند،  بروی آب راه نمی روند، به کوه ها حکم

نمی رانند، باد را زیر فرمان نمی آورند. قدیسان ما کاری بهتر از معجزه می کنند ، آنها غم را شفا می بخشند و هر اندوهی را از دل می جویند.

فرانسیس اسیزی هر چند خود را در محاصره پوست و گوشت می دید ولی همان جسم را به مانند الاغی نگاه می کرد ، الاغی که برادر من است .

حقیقتی که در داستان زیر مرور می شود حکایت از آن دارد که نشان دهد که چگونه می توان رفیق حضرت اعلی شد.... هنگامی که ژنیور دوست فرانچسکو برای او چنین نقل می کرد :فرانچسکو از ته دل با تمام وجود خندید ، ژنیور این طور ادامه می دهد . پدر فرانسیس من از دهات بالایی به اینجا می آیم ، آنچه که در راه رسیدن در آنجا دیدم غیر قابل وصف است در آنجا مرا به جای مقدس تو اشتباهی گرفتند زیرا روستاییان از مرد و زن می دویدند و دورم جمع می شدند ، و دستم را می بوسیدند و بیمارانشان را همراه می آوردند تا من شفایشان دهم. انگار من می توانستم آنها را شفا ببخشم؟ من به روش تو دستم را روی سرشان می نهادم اما فقط تنها به یک چیز فکر می کردم ، از دست این همه روستایی که برای بوسیدن دستم، خودشان را روی من می انداختند چگونه بگریزم ، یک روز که نزدیک یکی از روستاها رسیده بودم شنیدم جمعیتی براه افتاده است تا از من استقبال کنند. فکر می کنید من چه کردم؟ دیدم دو کودک در کنار الا کلنگ بازی می کنند و هر کدام در یکی از دو انتهای الاکلنگ نشسته بودند به آنها گفتم منهم بازی می کنم شما دو نفر یک سر بنشینید و من سر دیگر ، آنها قبول کردند و ما هر سه خنده کنان مشغول بازی شدیم ... سرانجام استقبال کنندگان و زائران به راهنمایی یک کشیش به آنجا رسیدند.  کشیش یک انجیل با جلد نقره ای در دست داشت ، مرا که مشغول بازی دیدند اخمی کردند و کناری ایستادند تا بازی من تمام شود، آنها را بپذیرم و برایشان دعای خیر کنم و بیمارانی را که همراه آورده بودند شفا دهم . اما من به هیچ وجه خیال نداشتم از الاکلنگ پایین بیایم ، سرانجام پس از مدتی انتظار کشیدن از جا در رفتند و فریاد کشیدند : این آدم یک قدیس نیست، یک دیوانه است! بیایید برویم ! و از آنجا رفتند . من هم از خدا همین را می خواستم ، آنگاه از الکلنگ پایین آمدم و راهم را بسوی روستایی دیگر در پیش گرفتم . فرانچسکو به خنده افتاد: برادر ژنیور، دعایت می کنم،

بهتر است ما را دیوانه فرض کنند و نه یک قدیس ، و فروتنی راستین هم همین است.

 

نوشته علی خیراندیش

 

Oct/13/2016 هنر و ادبیات کشیش ورژ باباخانی 536 بازدید 2  

نظرات کاربران


ارسال نظر